در ســوگ یک رؤیا

هر که به من می‌رسد، بوی قفس می‌دهد/ جز تو که پر می‌دهی، تا بپرانی مرا

کار دنیا همه هیچ...
ساعت ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ فروردین ۱۳٩٦  کلمات کلیدی: این روزها

سکانس اول:
خندان‌لب و شادان‌دل و مست و پیرهن‌چاک و غزلخوان و صراحی در دست از سرکار می‌رفتم خونه که دیدم شیشه ماشینم پودر شده و پانل ضبط هم به سرقت رفته! خوشی مهمونی شب قبل از سرم رفت!

سکانس دوم:
به اصرار مدیرم، تلگرامم رو دوباره نصب کردم. تمرین خوبی بود. یاد گرفتم می‌شه بدون اون هم زندگی کرد و تفریحات دیگه‌ای خلق کرد و جور دیگه‌ای با آدم‌ها ارتباط داشت و نمُرد!

سکانس سوم:
یه روزی متوجه می‌شی که بعضی آدم‌ها رو می‌شه تو زندگیت داشته باشی، اما تو قلبت نه؛ می‌فهمی بعضی آدم‌ها رو می‌شه تو قلبت داشته باشی، اما تو زندگیت نه؛ و یاد می‌گیری که بعضی آدم‌ها رو می‌شه جلوی چشمت داشته باشی، اما تو قلبت و زندگیت نه! مشروط بر این که درس‌ها رو یاد بگیریم و تکلیفمون با خودمون روشن باشه، اتفاق بدی هم نیست.

سکانس چهارم:
شخصیت آدم‌ها رو بر اساس موقعیت‌هایی که در اونن حرفی یا رفتاری یا واکنشی خاصی ازشون سر زده، قضاوت نکنید. آدم‌ها در شرایط مختلف، به شیوه‌های مختلفی رفتار می‌کنند. موقعیت‌ها رو قضاوت کنید، نه شخصیت آدم‌ها رو. 


 
گور بابای سر و این همه سرگردانی
ساعت ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۱ اسفند ۱۳٩٥  کلمات کلیدی: این روزها

سکانس اول:
در عشق توام، نصیحت و پند چه سود؟
زهرآب چشیده‌ام، مرا قند چه سود؟
گویند مرا که بند بر پاش نهید
دیوانه دل است، پای در بند چه سود؟

البته توصیه‌ام این است که افراد را از ظاهرشان قضاوت نکنید؛ از موقعیت و تحصیلاتشان هم قضاوت نکنید؛ از روی حرف‌های خوب و بد دیگران هم قضاوت نکنید؛ کلاً کسی را قضاوت نکنید! به طرز بدی در ذوقتان می‌زنند!

سکانس دوم:
اگر دوستی دارید که شب دیروقت به صورت خودجوش بیاید دنبالتان تا در شهر بچرخاندتان که پریشان‌حالی‌تان خوب شود، بگذاریدش روی سرتان و از گزند دنیا و آنچه در اوست، مصونش بدارید که همانا او معجزه هزاره سوم است.

سکانس سوم:
- هیچ‌وقت تا این اندازه دلم نخواسته همه چیز را رها کنم و بروم!
+ هیچ‌وقت تا این اندازه لازم نبوده بمانی و بجنگی!

سکانس چهارم:
قبل از اینکه به کسی پیشنهاد دهید، وجداناً اگر به سن خودتان توجهی ندارید، لااقل به «اختلاف» سنتان با طرفتان نگاهی بیندازید! شاید نظرتان عوض شد!

در وحشتناک‌ترین رودربایستی جهان رفتم که یک فنجان قهوه بنوشم با او. چهار ساعت تمام در کافه تاریک روبرویم نشسته بود. به چشمانم خیره شده بود و شعر می‌خواند. حتی نگاهش نمی‌کردم. برای جواب دادن به تلفنش که رفت، زدم زیر گریه! بیرون که رفتم، فقط نفس می‌کشیدم. هوای کافه داشت خفه‌ام می‌کرد.

سکانس پنجم:
تلگرامم را بستم. پاک نه، حذف اکانت کردم! نیمی از آنهایی که شب قبل با هم صحبت کرده بودیم، این حرکتم را به خودشان گرفته‌اند. کلاً اندک اراده و اختیاری برای شخص آدم متصور نیستند! شاید هزار و یک دلیلی که برای این کار داشتم، زمان خوبی برای رسیدگی به امور عقب‌‎افتاده‌ام به من هدیه دهند.


 
سفرنامه دلیجان
ساعت ۱:۳٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۳٠ بهمن ۱۳٩٥  کلمات کلیدی: سفرنامه‌های شیخ

اسمش همایش میراث ماندگار و زبان مادری بود، ولی قشنگ داشتن اعتقادات تجزیه‌طلبانه و نفرتشون از زبان فارسی رو می‌چپوندن تو چشممون! از ماست که بر ماست!

نه تنها احمق‌های مجازی، بلکه احمق‌های واقعی رو هم نباید شاخ کنیم. چارپایان حامل کتاب رو دچار توهم شعر و شعور نکنیم!

جناب فریدون جنیدی، استاد ارزشمند شاهنامه‌پژوه، ۵ جلد اصلاح شاهنامه رو اصلاح و منتشر کرده، اما هنوز در این حد درک نداره که «سپاس نهادن» معنی «منت گذاشتن» هم داره و صرفاً «تشکر کردن» نیست. (مصراع «سپاسی از این کار بر من نهی» یعنی به خاطر این کار بر سر من منت می‌گذاری! که ایشون تفسیر کردن: «مرا مجبور می‌کنی که از تو تشکر کنم!!!»)

در جهل این استاد ارزشمند (!!!) همین بس که مصراع «نمیرم از ابن پس که من زنده‌ام» و «پس از مرگ بر من کند آفرین» رو متضاد و در نتیجه یکی رو الحاقی می‌دونه! یعنی حتی درک نکرده که «نمردن» به معنای جاودانه ماندن نام شاعر بوده نه جسمش.

در ادامه فرمودن: بیت «نمیرم از این پس که من زنده‌ام/ که تخم سخن را پراگنده‌ام» غلطه، چون دو تا «که» موصولی پشت سر هم نمیاد و بنابراین یکی از این ابیات الحاقیه!!! اما هر کسی که یک بار از روی این بیت بخونه متوجه می‌شه که هیچکدوم از اون ۲تا «که» موصولی نیستند. دقیقاً اجزای بیت با معنای کامل هستند. (یعنی «نام من نخواهد مرد و از این پس جاودانه خواهد ماند، چرا که من تخم سخن را گسترش داده‌ام.)

متأسفانه عده‌ای هم دورشون جمع می‌شن و تأییدشون می‌کنن و اینها هم توهّم خودبرتربینی برشون می‌داره و فکر می‌کنن خبریه! توهّم باسوادی از خود بی‌سوادی همیشه خطرناک‌تر بوده.

اون یکی سخنران ارزشمند (!!!) پشت تریبون می‌گه «به بچه‌هاتون زبون محلی یاد بدین. زبان تهرانی هیچ ریشه‌ای نداره!» نمی‌فهمه تهرانی هم یکی از گویش‌های زبان فارسی بوده که امروز به صورت فارسی معیار به کار می‌ره.

مملکت رو همین جاهلان و روشنفکرنماهای متوهّم به باد دادند و میدن! کسانی که در جایگاه استادی چنین چرندیاتی رو به خورد نسل‌ها میدن!

احمق‌هایی که فکر می‌کنند برای حفظ زبان باید به جای «سلام» بگن «درود» و به جای «مرسی» بگن «سپاس» و متوجه نیستن که زبان زنده و پویاست و در واقع این ساختاره که باید حفظ بشه.

نمی‌فهمن که سِره (خالص و یکنواخت) بودن یک زبان نقص اون زبان محسوب می‌شه. زبانی که نتونه با وام گرفتن واژگان از زبان‌های دیگه، خودش رو ارتقاء بده، محکوم به فناست!

مردک گیر داده بود نگین «مرسی»، بگین «سپاس». باز گفتیم «مرسی!» گفت مردم روستا نمی‌گن مرسی. گفتیم بله، میگن ممنون، دستت درد نکنه، ولی عمراً نمی‌گن سپاسگزارم!

می‌گفت: «چرا بچه‌ای رو که هویتش شکل نگرفته، می‌فرستین کلاس زبان؟ اینا می‌خوان زبان ما رو از بین ببرن!» والا عاقا هم اینجوری یادگیری زبان‌های خارجی رو نهی نکرد! البته مدیونین فکر کنین زبان محلی خودشون رو می‌گفت‌ها. وگرنه خودشون دنبال فرصت هستن تا فارسی رو نابود کنن!

باستان‌شناس ابله می‌گفت: «تمدن و آثار تاریخی ایران در برابر سوریه هیچه! به چی می‌بالین؟ برید سوریه و لبنان تا دیگه هی تخت جمشید رو تو بوق نکنید!»

حتی انقدر نمی‌فهمید که اون آثار ربطی به مردم سوریه یا لبنان ندارن و بازمانده امپراطوری روم و یونان هستند و تخت جمشید ساخت امپراطوری خود ایران.

نمی‌فهمید که دلیل افتخار ما اینه که این تاریخ متعلق به خود ماست (بماند که بخش اعظمش تخریب شده) و ما با اون آثار احساس همبستگی داریم. سوری‌ها تهش مفتخرن که اون بنا صرفاً در خاکشونه! به چیزی که از ما نیست، چطور می‌شه افتخار کرد؟

-------------

پی‌نوشت: آنچه خواندید، گزارش مفید و مختصری بود از همایش زبان مادری در  دلیجان؛ شهری قدیمی با مردمی فرهیخته، و شهرداری به غایت باشعور، با سواد، و دلسوز. کاش می‌شد برای مدتی او را جایگزین قالیباف می‌کردیم! 


 
تو را چه می‌رسد ای آفتاب پاک‌اندیش؟
ساعت ٩:٥٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۸ بهمن ۱۳٩٥  کلمات کلیدی: این روزها

سکانس اول:
غصه‌ی کدام را بخورم؟ ‏دلم گریه می‌طلبد برای آرام شدن. بی وقفه «آخرشم آخر شب من موندم و خاطرات» گوش می‌کنم و وسط مترو اشک می‌ریزم. مهم نیست که ده نفر همزمان به تماشای من مشغول شده‌اند و در دل‌هایشان قضاوتم می‌کنند. پلاسکو بر روح من زخم زده است؛ زخمی که هر چه می‌کوشم و هر چه می‌جنگم، نه من آرام می‌شوم نه او تسکین می‌یابد. بمیرم برای سرزمین هزارپاره‌ی مادرمرده‌ام که دل هیچکس برایش نمی‌سوزد و هر بار از یک جا زخم می‌خورد. صدا در سرم شروع به خواندن می‌کند: Je suis née inconsolable! Oui... inconsolable

سکانس دوم:
همکار میانسال مقیم‌آمریکای زبان‌فرانسه‌بلدم عکسم را می‌بیند و در دم پیام می‌دهد که هر کجای این شهر که شده بیاید دنبالم و به صرف یک فنجان قهوه فرانسوی و مشاعره مولاناوار دعوتم می‌کند. من، اما، دلم می‌خواهد خودم را هم از درون خودم بیرون بکشم و دور بیندازم؛ ناباورانه دعوتش را رد می‌کنم. پیام می‌دهد: «من به دیگران کاری ندارم ولی وجودت برای من یکی ارزشمند و مهمه». تشکر می‌کنم. باز می‌گوید: «باید که سلامت تو باشد/ سهل است ملامتی که بر ماست»

سکانس سوم:
به محض رسیدنم به خانه دوش می‌گیرم. زنده‌ترین رنگ لباسم را می‌پوشم. موهایم را شانه می‌زنم و دورم پریشان می‌کنم. می‌روم خبرهای خوب می‌خوانم. کتاب می‌خوانم. به رؤیاگیرم خیره می‌شوم و امید می‌بندم که کابوس‌هایم را در هوا بقاپد و رؤیاهای شیرین را به خوابم روانه کند. پس از روزها، اندکی آرام می‌گیرم... اندکی...

--------------

پی‌نوشت: آدم‌های زیادی در زندگی من حضور ندارند؛ تعداد دوستان و همکاران و آشنایان و ... انگشت‌شمار است؛ اما همین چند نفر آنقدر ناب و فوق‌العاده‌اند که حضورشان برای تمام زندگی‌ام کفایت می‌کند.


 
آتش‌به‌جانان وطن... [پلاسکو]
ساعت ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٤ بهمن ۱۳٩٥  کلمات کلیدی: این روزها

پنج روز تمام است در نبردند برای مهار کردن زبانه‌های این آتش بی‌رحم. پنج روز تمام است می‌کوشند برای یافتن پیکرهای سوخته و نسوخته مردم و همکاران فداکارشان. پنج روز تمام است که هیچ چیز خوشحالم نمی‌کند! پنج روز تمام است که کاسه اشکم سرریز می‌شود و تمام سدها را می‌شکند و هیچ از من برنمی‌آید و این اشک تمام‌نشدنی امانم نمی‌دهد. پنج روز تمام است که مسئولین (!!!) دیگربار ثابت کردند از سگ‌هایی که نجس می‌خوانندشان و با اسید و گلوله پذیرایشان می‌شوند، شرف و انسانیت و مهر کمتری دارند. پنج روز تمام است که آرام نمی‌شوم از اندوه مدافعان وطنم...

«چه مردان سبزی از آتش گذشتند،
چه مردان سبزی در آتش نفس تازه کردند،
زمین تشنه،
من تشنه،
دل‌های با خویش و با هیچ پیوسته تشنه،
چه مردان سبزی به دریا رسیدند...» 


 
ای عشق، تو ما را به کجا می‌کِشی ای عشق؟!
ساعت ۱٠:۱٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٧ دی ۱۳٩٥  کلمات کلیدی: این روزها

فاصله گرفتنم را ندید، دور شدن و عقب ماندن تعمدی‌ام از خودش را ندید. فکر می‌کرد تلاش برای خنداندن من چیزی را در من عوض می‌کند. نمی‌دانست من اگر اندوهگین باشم، می‌خواهم اندوهم را حس کنم، نه آنکه با دلقک‌بازی سعی بر انکارش کنم!

بعد از خوشحال نبودنم تعجب کرد! از اینکه قبلاً کنارش همه چیز خوب بود و الان نه! متوجه نبود که قبلاً، قبلاً بود و مدت‌هاست هر لحظه همه چیز فرق کرده است! گفتم دیگر نمی‌خواهمش... نمی‌خواستمش... فرصت خواست. شانس شروع دوباره خواست. گفتم این رابطه خوشحالم نمی‌کند. گفتم دیگر بودنش را نمی‌خواهم. گفتم احساسم دفتر مشق کودکی‌ام نیست که پاکش کنم و از نو بنویسم. چه چیزی از این رابطه می‌خواستم؟ حال خوشم را... و حالا که دیگر آن خوشحالی را در حضورت احساس نمی‌کنم، تمام بندهای اتصالمان را از هم گسسته‌ام.


 
ایرانی جانش چند؟!
ساعت ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٧ آذر ۱۳٩٥  کلمات کلیدی:

ما هنوز سردرگمیم که برای جانباختگان سانحه قطار سمنان عزاداری کنیم یا برای هموطنان قربانی عملیات تروریستی کربلا (هر چند که تلاش بی‌وقفه‌مان برای ممانعت از سفرشان ختم شد به شنیدن پاسخ‌هایی همچون: «به شما چه؟!» و «شیشه را در بغل سنگ نگه می‌دارد» و «شما چه می‌فهمید از آن حال و هوا و...» و از این صحبت‌های به دور از عقل...)، آن‌وقت اینها برای مرگ طبیعی یک آیت‌الله کشور را دو روز به عزای عمومی می‌کشانند!

چه تضاد جالبی... این است سال همدلی و همزبانی دولت و ملت! و دردناک‌تر این است که شهروند کشوری باشی که جانت برای مسئولین آن کمترین ارزشی نداشته باشد.


 
همینقدر ساده!
ساعت ٩:٥٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٩ مهر ۱۳٩٥  کلمات کلیدی: این روزها

از روزی که گفت «بیا دوست معمولی باشیم!»، دیگه نتونستم دوستش داشته باشم...


 
و عشق چیست؟!...
ساعت ۸:٠٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٧ مهر ۱۳٩٥  کلمات کلیدی: این روزها

و عشق چیست
به جز اینکه سال‌ها هر شب
به روی بالش خود
وقت خواب گریه کنی

 دلت پر است
که گاهی به روی بعضی‌ها
شبیه اسلحه‌ای
یک خشاب گریه کنی...

یکی رو پیدا می‌کنی که همه اون چیزایی که می‌خوای، دقیقاً همه‌شون رو داره... اون وقت می‌بینی طرف یا صاحاب داره، یا می‌ذاره می‌ره، یا هیچوقت نمی‌تونی به دستش بیاری. باقی عمرت پای این تلف می‌شه که بقیه رو با اون مقایسه می‌کنی و تقریباً دیگه هیچوقت نمی‌تونی یکی مثل اون رو پیدا کنی... مشکل اینجاست که همون اول اون یه نفر رو پیدا کردی!... اگه پیدا نمی‌کردی، حداقل می‌تونستی تصور کنی شاید همچین آدمی وجود نداره... ولی وقتی هست و...

بی‌خیال!

خودش می‌دونه که چقدر دوستش دارم و چقدر حالم باهاش خوبه. از همین دوز بالای دوست داشتن من می‌ترسه. می‌ترسه از فردایی که معلوم نیست چی ممکنه پیش بیاد و فکر می‌کنه ممکنه آسیب ببینم از این همه دوست داشتنش. هی از بد بودن‌هاش می‌گه. از این که یه روز منم ازش خسته می‌شم. و من هی به احساس مهم بودنی که بهم می‌بخشه، فکر می‌کنم. فکر می‌کنم چرا فکر می‌کنه که من انتظار دارم اون بهترین آدم دنیا باشه؟ مگه من خودم بهترینم؟ چرا حواسش نیست به اینکه حالمون با هم خوبه؟! چی می‌تونه از این مهم‌تر باشه آخه؟ ولی باز حرف خودش رو می‌زنه. هی من رو هل می‌ده عقب و هی خودش دورتر می‌شه. فکر می‌کنه اگه اسم رابطه رو عوض کنه، احساسمون هم عوض می‌شه! حواسش نیست که قوانین من رو در رابطه‌ها، احساسم تعیین می کنه نه اسم و نوع رابطه!

عاشقم نیست. عاشقش نیستم. یه جور آروم و ملایمی دوستش دارم. یه جوری که تموم نمی‌شه و هیجان و دیوونه‌بازی نداره. یه جوری که تنش و استرس واردش نمی‌شه. همینه که برام ارزشمنده. خودش می‌دونه همه اینها رو. خودش داره می‌بینه آرامشی رو که هر دومون پیش هیچ آدم قبلی دیگه‌ای نداشتیم... می‌بینه برق چشمام رو... عمق خنده‌هام رو... همین‌ها خوشحالش می‌کنه. از اینکه می‌تونه دلیل شادی من باشه خوشحاله. ولی برای من، پشت اون برق، ته اون لبخند، یه اندوهی هست از این که نکنه انقدر که حال من با اون خوبه، حال اون با من خوب نباشه. نکنه فقط به خاطر من و به خاطر خوشحالی منه که داره تلاش می‌کنه. سرعتم رو کم می‌کنم... هی عقب می‌مونم. هی ازش دور می‌شم... دور... دور... خیلی دور... شاید حتی خیلی دورتر. انقدر دور که وقتی برمی‌گرده پشت سرش رو نگاه کنه، دستش به گرفتن دست من نمی‌رسه.

می‌پرسه چی کار کنم که باز هم مثل قبل خوشحال باشی؟ می‌گم: هیچی عزیزم! و با مضحک‌ترین حالت ممکن ادامه می‌دم: من خوبم! بعد هم یه لبخند مصنوعی احمقانه تحویلش می‌دم و تو دلم می‌گم: فقط باش... لعنتی بمون... انقدر دور نشو از من!


 
خو کرده‌ی قفس را میل رها شدن «هست»!
ساعت ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳ امرداد ۱۳٩٥  کلمات کلیدی:

از صفحه فیسبوک سعید رضوی فقیه:

ای داد از این بیداد
فریاد از این بیداد
کو رستمی تا سر برد زین دیو استبداد؟
کو حیدری تا نو کند آیین عدل و داد؟

کسی که داغ ندیده نمی‌تواند عواطف دل داغدار را بفهمد. کسی که در باغچه دلش مهر سرو روان نپرورانده نمی‌تواند بهت و حیرت و اندوه ناشی از برافتادن آنها را به تبر جور و جفا اندازه بگیرد.

شهرام احمدی را همراه با شماری بسیار از همبندیانش به مسلخ بردند و در پیشگاه خشم افسارگسیخته دژخیمان قربانی کردند اما من هنوز از خود می‌پرسم چرا؟ و مگر این‌همه خون به ناحق ریخته بسنده نبود تا آتش این خشم بی‌مهار فروکش کند و لهیبش به سردی گراید. خانواده شهرام احمدی همین چند سال پیش سهمیه خویش را برای سیر کردن مارهای سیری‌ناپذیر پرداخته بود. حالا در این وانفسا اعدام شهرام چرا؟ این جوانان چه کرده بودند که سر به دار سپردند؟ چون سنی مذهب بودند؟ سلفی بودند؟ مگر ما حق داریم کسی را به جرم سلفی بودن یا مسیحی و بهایی و مارکسیست بودن اعدام کنیم؟ مگر سعودی‌ها حق داشتند شیخ نمر را اعدام کنند و مگر داعشی‌ها حق داشتند شیعیان غالی و یزیدیان را اعدام کنند؟ مگر کلیسای کاتولیک حق داشت یهودیان و بی‌دینان و پروتستان‌ها را اعدام کند؟ این چه منطق زشت و نامعقول و بی‌منطقی است؟ این هرچه هست دین و آیین ما نیست. اسلام نیست. حکم قطعی و همیشگی اسلام همان است که در مکه گفت: لکم دینکم و لی دین. آیین شما از آن خودتان و آیین من نیز از آن خودم. این مطلق در بند هیچ قیدی نمی‌آید و عمومش به هیچ ترفندی تخصیص نمی‌خورد. آزادی عقیده خداداد است و سنجش درستی و نادرستی باور نیز به احدالناسی جز خدا مربوط نیست حتی به پیامبر که او نیز یادآوری بیش نیست و بر هیچ‌کس سلطه و سیطره‌ای ندارد و وظیفه‌اش جز رساندن پیام نیست.

این بدعت‌ها ناشی از امیال منفعت‌جویانه احبار و رهبان است که دین را سپر دنیای خود کرده‌اند وگرنه چه کسی باور می‌کند قاتلان این همه جوان درد دین داشته باشند؟ شهرام سنی بود؟ مگر نه اینکه برادران فلسطینی ما عموماً سنی‌اند. پس شعار وحدت و اخوت اسلامی چه می‌شود؟ شهرام سلفی بود؟ مگر نه اینکه سید قطب هم که افتخار ترجمه یک مجلد از تفسیر فی ظلالش به رهبر معظم رسیده سلفی بود؟

این چه رسوایی بزرگی است که گریبان ما را گرفته؟ من به پیامبر (ص) و علی (ع) و فاطمه (س) تسلیت می‌گویم این بدنامی را که برای اسلام و تشیع دست داده است. من به امام صادق (ع) تسلیت می‌گویم که کلیدداران مکتب فقهی حضرتش دل را به دینارهای خزانه دوانقی دخیل بسته‌اند. اگر نه، پس چرا مراجع سکوت کرده‌اند؟ چرا یکی تبری نمی‌جوید از این‌همه جور به نام دین و شریعت؟ چرا روحانیت شیعه در اغما فرو رفته؟ چرا روشنفکران سر به گریبان عافیت فروبرده اعتراض نمی‌کنند؟ مگر انسان با انسان توفیر دارد و مگر حق حیات از حقوق همه ابنای بشر نیست؟ داماد فلان روشنفکر را احضار و بازجویی می‌کنند و او خشمگنانه نامه تلخ و گزنده منتشر می‌کند. اعدام این جوانان دین‌دار چنان انگیزشی ندارد تا کلمه‌ای حاکی از اثر یا تحسر بگوییم؟ فلان بیت شریف و بهمان بیت معظم که به هر مناسبت کوچک و بزرگ اظهار لحیهای می‌فرمایند چرا خفه شده‌اند و دم برنمی‌آورند از این همه بدعت؟ مگر بنا نبود مارکسیست‌ها هم در بیان عقیده خود آزاد باشند؟ پس چه شد آن همه وعده‌های پوشالی و توخالی؟ چرا آقای خاتمی نیم‌خطی هم در این حادثه خطیر نمی‌نویسد؟ اصلاح‌طلبان چرا ساکت‌اند؟ نماینده‌ای که تریبون مجلس را به روابط عمومی صرافی همسرش بدل می‌کند و از سهم خود و پدرش در سفره گشوده انقلاب سخن می‌گوید چرا دفاع نمی‌کند از حقوق نقض شده موکلان. نان انتساب به محصوران غریب را می‌خورند و از رنج در حصر ماندگی به تغافل می‌گذرند. گویی غبار مرگ پاشیده‌اند بر این شهر.

کاش کسی به آواز بلند می‌پرسید این شهر چه ام‌القرایی برای جهان اسلام است که کنیسه و آتشکده و کلیسا دارد، اما سنیان در آن یک مسجد ندارند‍!

سخن بسیار است و مجال اندک. خدایا ببخش که مهار خشم از کف می‌رود و سخن به بیراهه می‌کشد؛ اما چه می‌توان گفت وقتی که خون بی‌گناهان به حکم داوران نادادگر به زمین می‌چکد به کفاره گناهی که نکرده‌اند. در این جنایات هیچ مأموری معذور نیست و همه مسئول‌اند. من از آن دست مداهنات یاد ندارم که به غمزه بگویم زندانبان خویش را هم دوست می‌دارم. زندانبان و بازجو و قاضی دست‌نشانده و دیگر همدستانشان همه مجرم‌اند و گناهکار و منفور و اگر روزی قانون در این سرزمین چیرگی داشته باشد باید به حکم قانون و در چارچوب عدل و انصاف همه را کیفر داد. چگونه می‌توان بر صلواتی و امثال او بخشایش کرد و این پلنگ تیزدندان را در این جامعه یله رها کرد؟ چگونه می‌توان بر دزدیدن نان و صابون و جامه زندانیان مظلوم به بهای فربه شدن زندانبانان بی‌دین و اخلاق چشم فرو بست و با دژخیمان دزد و تبهکار مغازله کرد؟

همه مجرمان تک‌به‌تک باید پاسخگوی خون‌هایی که ریخته و عمرهایی که در زندان تباه کرده‌اند باشند بدون حتی یک استثنا النهایه در چارچوب قانون و عدل و انصاف. در غیر این صورت عدالت بی‌معنا خواهد بود.

پایان سخن اما اینکه شهرام عزیز و دوستانش و بسیاری دیگر که پیش از این یا سر به دار سپردند یا در زندان جوانی را به پیری تاخت زدند فدیه آزادی عقیده‌اند. خدایا این قربانیان را بپذیر و به ما نعمت آزادی و برابری و برادری عطا کن که سخت بدان محتاجیم. آمین


 
این سرا را سزا بیش از این است...
ساعت ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٦ تیر ۱۳٩٥  کلمات کلیدی: گامی در راستای فرهنگ

برنامه دیروز صبحمان برای پاکسازی رود دیزین به علت ترافیک کلافه کننده جاده چالوس از میانه راه با عقبگرد مواجه شد. با این حال، در راستای تسلیم نشدن ما در برابر عوامل متفرقه، به همراه خاله جانمان به پاکسازی پارک محل پرداختیم... نتیجه کار، سه بطری پر از ته‌سیگار و یک کیسه حاوی زباله‌های پلاستیکی و تجدیدناپذیر بود. و البته نگاه‌های تحسین‌گر و سپاسگزاری‌های کلامی مردم خوشایندتر از آن بود که گرمای هوا را بر ما مسلط سازد!

خواهش‌نوشت: ته‌سیگار به دلیل مقادیر زیاد محتویات سمّی، پس از خیس شدن در آب باعث ناباروری خاک شده و در درازمدت مانع رشد هر گونه گیاه و درخت در آن خاک می‌شود. ته‌سیگارمان را در باغچه‌ها و در پای درختان و گل‌ها نیندازیم.


 
ایران، سرزمین انسان‌های شگفت‌زده!
ساعت ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۳ تیر ۱۳٩٥  کلمات کلیدی: گامی در راستای فرهنگ

یورو با قهرمانی پرتغال تمام شد؛ اما تردیدی ندارم که در این مسابقات ما باختیم! وقتی نزدیک به سیصد هزار نفر (اندازه جمعیت کشور ایسلند) با الفاظ جنسی به دیمیتری پایت با زبان شیرین فارسی فحاشی کردند جز شرمساری و شکست چیزی می‌ماند. نگویید اینها از ما نیستند که مرغ پخته را خنده می‌آید.

سیصد هزار نفر!

زمانی محمد مایلی‌کهن می‌گفت: نمی‌شود به هفتاد هزار نفر که در ورزشگاه آزادی فحاشی می‌کنند گفت تماشاگرنما!

از روی کنجکاوی به پیج بعضی از آنها که با ذکر جزئیات اعضای خانواده بازیکن فرانسوی به او ابراز محبت کرده بودند سر زدم.

نکته دردآور آن بود که بسیاری از آنها در اینستاگرامشان عکس کیارستمی را منتشر کرده بودند. مگر می‌شود از یک طرف مدعی بود سوگوار فیلمسازی هستیم که با فیلم‌هایش فرهنگ مهربان ایرانی را به دنیا معرفی کرد و از سوی دیگر این همه از راه دور با ولع فحش جنسی بدهیم و آبروی یک کشور را ببریم؟!

زایتسف، بازیکن تیم ملی والیبال ایتالیا، به جرم اینکه برای کشورش خوب بازی می‌کرد دو سال پیش وقتی طعمه این اوباش اینترنتی شد گفت: انگار توهین کردن به دیگران تفریح ایرانیان است!

بعید است اگر نقشه دنیا را بگذارید پیش روی ادر و فونته و کورشما و دیگر بازیکنان پرتغال پنج نفر از آنها اصلاً بتواند ایران را پیدا کند، بعد این همه رگ غیرت بیرون زدن و کف به دهان آوردن نشانه عشق است؟!

عشق به کی؟ هیچ‌‎کدام از ستاره‌های پرتغال و فرانسه و آلمان حاضر نیستند بدون دریافت پول حتی از دور با یک رسانه فارسی گفت‌وگو کنند چه رسد به سفر به ایران برای پاسخ به عشق این هواداران خشتک محور! فراموش کردید که مالدینی که سال‌ها از دور آن همه عشق نثارش کردیم، وقتی به ایران آمد تنها به دلایل مادی حاضر نشد به برنامه ۹۰ بیاید؟

نکته دردناک اینجاست که وقتی بازیکن ملی‌پوش کشورمان حریف را با مشت و لگد بزند به او لقب «باغیرت و با تعصب» می‌دهیم، اما پیج اینستاگرام بازیکن فرانسوی که دشوار می‌شود گفت به عمد رونالدو را زد، را به یک روسپی‌خانه تبدیل می‌کنیم.

ویدئویی در شبکه‌های مجازی دست‌به‌دست می‌شود که در آن کودک هفت - هشت ساله پرتغالی به جوان گریان فرانسوی که دو سه برابر او سن دارد دلداری می‌دهد، در آغوشش می‌کشد و انگار می‌گوید فوتبال است و این همه اندوهگین نباش. آن وقت ایرانی فارسی‌زبان که در این مسابقه هیچ نقشی ندارد...

ما در یورو ۲۰۱۶ باختیم و البته که در عرصه فرهنگی کشور به جای ریشه‌یابی گسترش این همه هتاکی در جامعه به کارهای مهم‌تری‌ مانند ممانعت از سفر فلان مجسمه‌ساز اشتغال داریم...

عصر ایران
احسان محمدی


 
و عشق چیست؟!
ساعت ۱:۱۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۸ تیر ۱۳٩٥  کلمات کلیدی: اندر روحیات شیخ
و عشق چیست
به جز اینکه سال‌ها هر شب
کنار بالش خود
وقت خواب
گریه کنی

دلت پر است
که گاهی به روی بعضی‌ها
شبیه اسلحه‌ای
یک خشاب گریه کنی...

 
هـ .vs کسره!
ساعت ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳٠ خرداد ۱۳٩٥  کلمات کلیدی: گامی در راستای فرهنگ

کسره حق مسلم ماست؛
آفتابه درخشان حقه مسلمه آن‌ها!

برایم پیام فرستاد که «چه آفتابه درخشانی!» پرسیدم «مگه آفتابه گرفتید؟ از این آفتابه مسی‌های دکوری؟» جواب داد «خاک تو سره بی‌ذوقت کنن، آفتابه چیه!» برایش یک عدد زبانِ دراز با چشمک ‌فرستادم و نوشتم «مجید دلبندم، خودت به جای آفتاب درخشان نوشتی آفتابه درخشان. در ضمن سرِ من هم تهش ه نداره.» جواب داد «دسته بابات درد نکنه با این پسر بزرگ کردنش. اصلاً برو گم شو!»

خیلی دوست داشتم همان لحظه بروم گم شوم، ولی طاقت نیاوردم و باز برایش نوشتم «مگر بابای من دسته دارد؟» و چند تا چشم گرد و گشاد هم برایش فرستادم. جواب داد «وای خدا، آخرش منم مثله خودت دیوونه می‌کنی!» فکر کردم دیگر وقتش است واقعاً بروم گم شوم، ولی مگر می‌شد همان‌طور که دارم می‌روم گم شوم، فکر نکنم به معنای مُثله و این‌که مگر مثله با مثلِ و مثه فرق ندارد؟ امان از این کسره و ه!

«حداقل» چهار تکواژ برای صدای e یا همان کسره داریم:

۱- اضافه: دست شما، مثل من، کتاب خوب، فروغ فرخزاد

من: جان من فدای خاک پاک میهنم
او: جانه من فدایه خاکه پاکه میهنم

۲- به جای «است» و برخی حروف آخر کلمه‌ها در فارسی محاوره: حالم خوبه، می‌خوره، اگه

من: یه امشب شب عشقه، زمونه رنگارنگه
او: یِ امشب شب عشقِ، زمونه رنگارنگِ

۳- نشانه‌ی معرفه در فارسی محاوره‌: دختره، پسره، مغازه‌داره

من: خونه‌ی مادربزرگه هزار تا قصه داره
او: خونه‌ی مادربزرگِ هزار تا قصه داره

۴- پسوند در انتهای اسم‌ها و صفت‌ها: دهنه، انگیزه، روزنه

من: صد دانه یاقوت، دسته به دسته
او: صد دانِ یاقوت، دستِ به دستِ

باید این راهنما را برایش بفرستم، ولی چند وقتی است که رفته‌ام گم شده‌ام! همان طور که چند وقتی است جای قبلیِ کسره و ه هم گم شده است. هم در نوشته‌های روزانه‌ی مردم و هم به‌تازگی در رسانه‌های مکتوب، از روزنامه‌ها و پایگاه‌های خبری اینترنتی بگیر تا حتا زیرنویس برنامه‌های تلویزیونی. مثل همان روزنامه‌ای که تیترِ یک زده بود «انرژیه» هسته‌ای… و لابد اگر می‌خواست شعار تزلزل‌ناپذیر چند سال پیش را تکرار کند، می‌نوشت: حقه مسلمه ماست. یادش به خیر، تا همین چند وقت پیش از این «هـ»های اضافه و غلط‌انداز در آخر خیلی از کلمه‌ها خبری نبود و حق، هنوز همان حق بود، نه حقه!


 
دیدار تو ممکن نیست حتی بر مزار من...
ساعت ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ خرداد ۱۳٩٥  کلمات کلیدی: اندر روحیات شیخ

آلبوم جدید محسن چاوشی اگر مرا نکُشد، قوی‌تر که چه عرض کنم، از همین لحظه دارند تخت کنار پنجره را برایم آماده می‌کنند. احتمالاً تا آخر این ماه بستری خواهم شد و خیره خواهم شد به رقص شاخ‌وبرگ درختان آن سوی پنجره... درختی داشته باشد اگر! 

--------

پی‌نوشت: لطفاً دانلود نکنیدش! به پاس زحمتی که برای تهیه‌ی آن کشیده‌اند، می‌ارزد چندهزارتومان ناقابل هزینه کنیم. با تچکر! 


 
زهر عسل!
ساعت ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ خرداد ۱۳٩٥  کلمات کلیدی: گامی در راستای فرهنگ

این جناب احسان‌خان علیخانی چقدر دیگر باید دروغ به خوردتان بدهد تا تصمیم بگیرید تلویزیون را خاموش کنید و به اتاق دیگری بروید؟ این چه متخصص جعلی و کذابی است که عوامل برنامه به نام استاد ناباروری در ایران و جهان به خورد ما می‌دهند و میزان بلاهتش به حدی است که تفاوت تخمک زیر میکروسکوپ را با سحابی ستاره‌نمای هلیکس تشخیص نمی‌دهد؟! شاید ایشان هم مدرک دکترایشان را از آکسفورد (!!!) گرفته‌اند! کنتور که نمی‌اندازد!

تردید نکنید که هر ثانیه زمان گذاشتن برای تماشای نه فقط مزخرفات این متخصص بغض، که تمام برنامه‌های صدا و سیما، خیانت که نه، جنایتی است بس عظیم در حق خودمان! 


 
دوست دارم همدمت باشم، ولی سربار نه!
ساعت ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٤ خرداد ۱۳٩٥  کلمات کلیدی: این روزها

احتمالاً طی چند روز آتی این ماه مبارک (!!) قرار است شکست عشقی بس سهمناکی بخورم! جهت واکسیناسیون و پیشگیری از عوارض دردناک احتمالی بعدی، قلم و دفتری برداشته‌ام و بی‌وقفه می‌نویسم... در خانه، در محل کار، در ایستگاه مترو، در اتوبوس، همه جا. بقیه‌اش را هم می‌روم ساعت‌ها در پارک می‌نشینم و چشم در چشم آب‌نماها و درختان سبز خردادی بی‌وقفه و بی‌امان می‌نویسم. گربه‌ها را صدا می‌زنم، نگاهم می‌کنند. چشمک می‌زنم، چشمک می‌زنند و می‌روند. اما ایده‌ی نوشتن‌درمانی از جلوی چشمانم دور نمی‌رود. عهد بسته‌ام تا آنچه در طلبش آواره‌ی بیابان‌های بی‌انتها شده‌ام، محقق نشود، این قلم از دستم نیفتد و این دفتر بسته نشود.

------------

پیشنهاد موسیقیایی: اگر تحمل هجوم خاطرات دیرینه و اندکی رنج را ندارید، به آهنگ «افسار» با صدای محسن چاوشی گوش نکنید!


 
سالگشت 22 خرداد
ساعت ۳:٤۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٢ خرداد ۱۳٩٥  کلمات کلیدی:

به یاد تمام هموطنان بی‌گناهی که امروز و روزهای بعدتر در این هفته و این ماه از خانه بیرون رفتند و هرگز به آغوش خانواده‌هایشان و به جمع عزیزانشان بازنگشتند...


 
جز تو که پر می‌دهی...
ساعت ٩:٢٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ خرداد ۱۳٩٥  کلمات کلیدی: این روزها

چه حاجت است
به این گونه دلبری از من؟
تو را
که از همه‌ی جنبه‌ها
سری از من...

درختِ خشکم
و هم‌صحبتِ پرستوها
تو هم
که خستگی‌ات رفت،
می‌پری از من...
 


 
داستان فرود، فرزند سیاوش
ساعت ۳:٥٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٦ خرداد ۱۳٩٥  کلمات کلیدی: شاهنامه‌خوانی

«فرود» نام فرزند جوان و دلاور سیاوش از همسر دیگرش «جریره» بود که دژبان مرزی توران‌زمین بود. فرود با آنکه دژبان توران بود، اما از تورانیان دل خوشی نداشت و همواره به دنبال فرصتی برای کین‌خواهی پدرش از تورانیان بود.

پس از مرگ سیاوش، «کیخسرو»، فرزند او، بر تخت شاهی ایران می‌نشیند و به کین‌خواهی پدرش از تورانیان می‌پردازد. در نخستین گام سپاهی گران فراهم آورده و توس را به سالاری آن برمی‌گزیند و فراوان او را پند می‌دهد که در راه تازش به توران از آزار بی‌گناهان و کشاورزان و... بپرهیزد و از راه بیابان برود، چرا که می‌داند برادرش فرود دژبان مرزی توران است، از همین روی توس را فرمان می‌دهد که به سوی فرود نرود چرا که ممکن است جنگی میان این دو روی دهد و فرجام چنین جنگی جز بدبختی نباشد. توس نیز در ظاهر سخنان او را می‌پذیرد و با سپاهی گران به سوی توران به راه می‌افتد؛ اما هنگامی که به دوراهی کوهستان و بیابان می‌رسد، دست به نافرمانی می‌زند و با بهانه‌های گوناگون پهلوانان سپاه را هم‌داستان می‌کند که امکان رفتن از راه بیابانی نیست و باید از همان راه کوهستانی برویم که فرود سیاوش آنجا ساکن است. پهلوانان ایران از جمله «گودرز» در برابر توس می‌ایستند و فرمان کیخسرو را یادآوری می‌کنند، اما توس بی‌توجه به آنان سپاه را به راه کوهستانی می‌راند. توس در راه هر آنچه را که دید از میان برد تا سپاه نزدیک دژ فرود رسید. چون فرود دانست که آن سپاه فرستاده‌ی برادرش به کین‌خواهی پدرش روانه هستند، گفت من نیز با آنها همراه خواهم شد و با «تُخوار» به بالای کوه رفت که سپاه را ببیند. تخوار یک‌یک پهلوانان را از روی درفششان به فرود معرفی کرد. توس آنها را بالای کوه دید و گمان کرد که جاسوسند. خشمگین شد و به پهلوانان بانگ زد، کسی برود و آن دو نفر را بیاورد و اگر نیامدند آنها را هلاک کند. بهرام فرزند گودرز بر اسب زد و بالای کوه رفت. بهرام به تندی سخن آغاز کرد، ولی وقتی نشان سیاوش، خال سیاه را به روی بازوی فرود دید او را شناخت و از اسب به زیر آمد و در برابرش سر بر خاک نهاد. فرود نیز از اسب به زیر آمد و به بهرام گفت:

دو چشم من ار زنده دیدی پدر          همانا نگشتی از این شادتر

بهرام به  فرود گفت: ای شهریار، توس انسان خردمندی نیست و با خاندان شما سر یاری ندارد و خود در هوای شاهی بود. این را بدان هرکس به جز من به سوی تو آمد، بر آنها ایمن باش. در دژ را ببند و مواظب باش. وقتی بهرام سوار اسب شد که برود،

یکی گرز پیروزه دسته بزر          فرود آن زمان برکشید از کمر

و به عنوان یادگار به بهرام داد. چون بهرام نزد توس بازگشت، به او گفت آن شخص فرود است و کیخسرو گفته بود کسی مزاحم برادرش نشود. ولی توس ستمکاره چنین پاسخ داد:

تو را گفتم او را به نزد من آر          سخن هیچ گونه مکن خواستار
گر او شهریارست، پس من کی‌ام؟          برین کوه گوید ز بهر چی‌ام؟
یکی ترک زاده چو زاغ سیاه          برین گونه بگرفت راه سپاه

پس رو به پهلوانان کرد و گفت یکی را می خواهم به سوی آن تورانی رفته، سرش را با خنجر بریده و پیش من آورد.

یکی نامور خواهم و نامجوی          کز ایدر نهد سوی آن ترک روی
سرش را ببرد به خنجر ز تن          به پیش من آرد بدین انجمن

بهرام گفت: از خداوند خورشید و ماه دلت شرم آورد که:

بدان کوه‌سر خویشِ کیخسرو است          که یک موی او به ز صد پهلوست
هر آن کس که روی سیاوُش بدید          نیارد ز دیدار او آرمید

توس تهی‌مغز فرمان داد تا داماد خودش «ریونیز» روانه‌ی کوه بشود. فرود با یک تیر سر و کلاه ریونیز را به هم دوخت و پهلوان از اسب فرو افتاد و اسبش شتابان به اردوگاه بازگشت. توس فرزند خود «زرسپ» را روانه کرد و این بار، فرود دلاور اسبش را برانگیخت:

که با کوهه‌ی زین تنش را بدوخت          روانش ز پیکان او برفروخت

خروش از سپاه ایران برخاست، توس با دلی پرخون و چشمانی گریان زره پوشید و روانه‌ی کارزار شد. دوباره فرود اسب توس را نشانه رفت و سپهبد را از اسب سرنگون کرد. توس در حالی که زنان فرود از بالای دیوار دژ به او می‌خندیدند پیاده، سپر بر گردن روانه‌ی اردوگاه شد. «گیو» از کار فرود در خشم شد. جامه‌ی نبرد پوشید، بر اسب نشست و بر کوه بالارفت. تخوار از گیو و نجات کیخسرو برایش تعریف کرد. فرود که نمی‌خواست آسیبی به گیو برسد اسب او را نشانه رفت و گیو را مجبور کرد پیاده به اردوگاه برگردد. «بیژن» چون رنج پدر را دید گفت: زین از پشت اسب برندارم تا مگر کشته شوم یا فرود را بکشم. گیو زره و کلاه‌خود سیاوش را به او داد. این بار فرود اسب بیژن را کشت و بیژن پیاده به دنبال فرود رفت و اسبش را به خاک افکند. فرود به سوی دژ برگشت و به درون دژ رفت و درها را بستند. توس لشکر به کوه راند:

چو خورشید تابنده شد ناپدید          شب تیره بر چرخ لشکر کشید

جریره آن شب با درد و غم بخفت و در خواب آتشی بلند در دژ دید که همه در آن سوختند. بر بالینِ فرود آمد:

بدو گفت: بیدار گرد ای پسر          که ما را بد آمد ز اختر به سر
به مادر چنین گفت جنگی‌فرود          که از غم چه داری دلت پر ز دود؟
به روز جوانی پدر کشته شد          مرا روز چون روز او گشته شد

فرود زره پوشید. تمام سپاه را اسلحه داد. چون از دژ پا بیرون نهاد، سپهدار توس فرمان داد تا کوس جنگی فروکوفتند. روز به نیمه رسیده بود که نیمی از سپاه فرود کشته شده بودند. کم‌کم دیگر سواران از گرد فرود رفتند و آن پهلوان تنها کارزار می‌کرد. آنقدر جنگید تا بازویش سست شد. پس به سوی دژ شتاب کرد. بیژن همراه «رهام» به سوی فرود تاختند. پهلوان کلاه بیژن را شناخت. دست بر گرز برد. به بیژن درآمد چو شیر دژم. بر سر بیژن کوبید و او را بی‌تاب کرد. رهام تیغ هندی بر مشت، از پشت فرود پیش آمد و تیغ بر کتف او کوفت. فرود همچنان اسب می‌تاخت و چون به در دژ رسید، بیژن به او رسید و با تیغی پای اسب او را قلم کرد. فرود به درون دژ رفت و در را پشت او بستند. فرود لحظه به لحظه به مرگ نزدیک می‌شد. چون لب از لب برداشت گفت: جان پاک من در دست خداوند است.

بگفت این و رخسارگان کرد زرد          برآمد روانش به تیمار و درد

زنان و کودکان بر بلندی دژ شدند و از آنجا خویشتن را بر زمین افکندند. جریره آتشی بزرگ برپا کرد و همه‌ی گنج‌ها را به آتش سپرد، پس به سرای اسبان رفت، تیغی به دست گرفت و شکمشان را بدرید. خون و عرق بر چهره‌اش می‌دوید، پس به بالین فرود آمد. دشنه‌ای بر جامه‌ی او بود، آن را برکشید، صورت خود را بر صورت تنها فرزند خود نهاد و دشنه را بر شکم خود فرو برد و جان بداد. دیری نگذشت که ایرانیان در دژ را گشادند. بهرام خود را به  نزدیک جایگاه فرود رسانید و در کنار پیکر او زانو زد و به تن او جامه‌ی پهلوی کرد. سپس رو به ایرانیان کرد و گفت:

به ایرانیان گفت: کاین از پدر          بسی خوارتر مُرد و هم زارتر
کشنده سیاووش چاکر نبود          به بالینش‌بر کشته مادر نبود
همه دژ سراسر برافروخته          همه خان‌و‌مان کنده و سوخته
به ایرانیان گفت: کز کردگار          بترسید وز گردش روزگار
به بد بس درازست چنگ سپهر          به بیدادگر برنگردد به مهر
ز کیخسرو اکنون ندارید شرم؟          که چندان سخن گفت با توس نرم
به کین سیاوُش فرستادتان          بسی پند و اندرزها دادتان
ز خون برادر چو آگه شود          همه شرم و آذرم کوته شود
ز رهام وز بیژن تیزمغز          نیاید به گیتی یکی کار نغز

پهلوانان همه گرد تخت جمع شدند و توس هم اشک بر رخسارش دوید.

چنین گفت گودرز با توس و گیو          همان نامداران و گردان نیو
که تندی نه کار سپهبَد بود          سپهبد که تندی کند، بد بود
که تندی پشیمانی آردت بار          تو در بوستان تخم تندی مکار!

پس دخمه‌ای شاهوار در آن کوهسار بنا کردند، تن و بدن فرود را بیاراستند و زرسپ و ریونیز را در کنار فرود به دخمه سپردند.


 
← صفحه بعد