در ســوگ یک رؤیا

هر که به من می‌رسد، بوی قفس می‌دهد/ جز تو که پر می‌دهی، تا بپرانی مرا

خو کرده‌ی قفس را میل رها شدن «هست»!
ساعت ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳ امرداد ۱۳٩٥  کلمات کلیدی:

از صفحه فیسبوک سعید رضوی فقیه:

ای داد از این بیداد
فریاد از این بیداد
کو رستمی تا سر برد زین دیو استبداد؟
کو حیدری تا نو کند آیین عدل و داد؟

کسی که داغ ندیده نمی‌تواند عواطف دل داغدار را بفهمد. کسی که در باغچه دلش مهر سرو روان نپرورانده نمی‌تواند بهت و حیرت و اندوه ناشی از برافتادن آنها را به تبر جور و جفا اندازه بگیرد.

شهرام احمدی را همراه با شماری بسیار از همبندیانش به مسلخ بردند و در پیشگاه خشم افسارگسیخته دژخیمان قربانی کردند اما من هنوز از خود می‌پرسم چرا؟ و مگر این‌همه خون به ناحق ریخته بسنده نبود تا آتش این خشم بی‌مهار فروکش کند و لهیبش به سردی گراید. خانواده شهرام احمدی همین چند سال پیش سهمیه خویش را برای سیر کردن مارهای سیری‌ناپذیر پرداخته بود. حالا در این وانفسا اعدام شهرام چرا؟ این جوانان چه کرده بودند که سر به دار سپردند؟ چون سنی مذهب بودند؟ سلفی بودند؟ مگر ما حق داریم کسی را به جرم سلفی بودن یا مسیحی و بهایی و مارکسیست بودن اعدام کنیم؟ مگر سعودی‌ها حق داشتند شیخ نمر را اعدام کنند و مگر داعشی‌ها حق داشتند شیعیان غالی و یزیدیان را اعدام کنند؟ مگر کلیسای کاتولیک حق داشت یهودیان و بی‌دینان و پروتستان‌ها را اعدام کند؟ این چه منطق زشت و نامعقول و بی‌منطقی است؟ این هرچه هست دین و آیین ما نیست. اسلام نیست. حکم قطعی و همیشگی اسلام همان است که در مکه گفت: لکم دینکم و لی دین. آیین شما از آن خودتان و آیین من نیز از آن خودم. این مطلق در بند هیچ قیدی نمی‌آید و عمومش به هیچ ترفندی تخصیص نمی‌خورد. آزادی عقیده خداداد است و سنجش درستی و نادرستی باور نیز به احدالناسی جز خدا مربوط نیست حتی به پیامبر که او نیز یادآوری بیش نیست و بر هیچ‌کس سلطه و سیطره‌ای ندارد و وظیفه‌اش جز رساندن پیام نیست.

این بدعت‌ها ناشی از امیال منفعت‌جویانه احبار و رهبان است که دین را سپر دنیای خود کرده‌اند وگرنه چه کسی باور می‌کند قاتلان این همه جوان درد دین داشته باشند؟ شهرام سنی بود؟ مگر نه اینکه برادران فلسطینی ما عموماً سنی‌اند. پس شعار وحدت و اخوت اسلامی چه می‌شود؟ شهرام سلفی بود؟ مگر نه اینکه سید قطب هم که افتخار ترجمه یک مجلد از تفسیر فی ظلالش به رهبر معظم رسیده سلفی بود؟

این چه رسوایی بزرگی است که گریبان ما را گرفته؟ من به پیامبر (ص) و علی (ع) و فاطمه (س) تسلیت می‌گویم این بدنامی را که برای اسلام و تشیع دست داده است. من به امام صادق (ع) تسلیت می‌گویم که کلیدداران مکتب فقهی حضرتش دل را به دینارهای خزانه دوانقی دخیل بسته‌اند. اگر نه، پس چرا مراجع سکوت کرده‌اند؟ چرا یکی تبری نمی‌جوید از این‌همه جور به نام دین و شریعت؟ چرا روحانیت شیعه در اغما فرو رفته؟ چرا روشنفکران سر به گریبان عافیت فروبرده اعتراض نمی‌کنند؟ مگر انسان با انسان توفیر دارد و مگر حق حیات از حقوق همه ابنای بشر نیست؟ داماد فلان روشنفکر را احضار و بازجویی می‌کنند و او خشمگنانه نامه تلخ و گزنده منتشر می‌کند. اعدام این جوانان دین‌دار چنان انگیزشی ندارد تا کلمه‌ای حاکی از اثر یا تحسر بگوییم؟ فلان بیت شریف و بهمان بیت معظم که به هر مناسبت کوچک و بزرگ اظهار لحیهای می‌فرمایند چرا خفه شده‌اند و دم برنمی‌آورند از این همه بدعت؟ مگر بنا نبود مارکسیست‌ها هم در بیان عقیده خود آزاد باشند؟ پس چه شد آن همه وعده‌های پوشالی و توخالی؟ چرا آقای خاتمی نیم‌خطی هم در این حادثه خطیر نمی‌نویسد؟ اصلاح‌طلبان چرا ساکت‌اند؟ نماینده‌ای که تریبون مجلس را به روابط عمومی صرافی همسرش بدل می‌کند و از سهم خود و پدرش در سفره گشوده انقلاب سخن می‌گوید چرا دفاع نمی‌کند از حقوق نقض شده موکلان. نان انتساب به محصوران غریب را می‌خورند و از رنج در حصر ماندگی به تغافل می‌گذرند. گویی غبار مرگ پاشیده‌اند بر این شهر.

کاش کسی به آواز بلند می‌پرسید این شهر چه ام‌القرایی برای جهان اسلام است که کنیسه و آتشکده و کلیسا دارد، اما سنیان در آن یک مسجد ندارند‍!

سخن بسیار است و مجال اندک. خدایا ببخش که مهار خشم از کف می‌رود و سخن به بیراهه می‌کشد؛ اما چه می‌توان گفت وقتی که خون بی‌گناهان به حکم داوران نادادگر به زمین می‌چکد به کفاره گناهی که نکرده‌اند. در این جنایات هیچ مأموری معذور نیست و همه مسئول‌اند. من از آن دست مداهنات یاد ندارم که به غمزه بگویم زندانبان خویش را هم دوست می‌دارم. زندانبان و بازجو و قاضی دست‌نشانده و دیگر همدستانشان همه مجرم‌اند و گناهکار و منفور و اگر روزی قانون در این سرزمین چیرگی داشته باشد باید به حکم قانون و در چارچوب عدل و انصاف همه را کیفر داد. چگونه می‌توان بر صلواتی و امثال او بخشایش کرد و این پلنگ تیزدندان را در این جامعه یله رها کرد؟ چگونه می‌توان بر دزدیدن نان و صابون و جامه زندانیان مظلوم به بهای فربه شدن زندانبانان بی‌دین و اخلاق چشم فرو بست و با دژخیمان دزد و تبهکار مغازله کرد؟

همه مجرمان تک‌به‌تک باید پاسخگوی خون‌هایی که ریخته و عمرهایی که در زندان تباه کرده‌اند باشند بدون حتی یک استثنا النهایه در چارچوب قانون و عدل و انصاف. در غیر این صورت عدالت بی‌معنا خواهد بود.

پایان سخن اما اینکه شهرام عزیز و دوستانش و بسیاری دیگر که پیش از این یا سر به دار سپردند یا در زندان جوانی را به پیری تاخت زدند فدیه آزادی عقیده‌اند. خدایا این قربانیان را بپذیر و به ما نعمت آزادی و برابری و برادری عطا کن که سخت بدان محتاجیم. آمین


 
این سرا را سزا بیش از این است...
ساعت ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٦ تیر ۱۳٩٥  کلمات کلیدی: گامی در راستای فرهنگ

برنامه دیروز صبحمان برای پاکسازی رود دیزین به علت ترافیک کلافه کننده جاده چالوس از میانه راه با عقبگرد مواجه شد. با این حال، در راستای تسلیم نشدن ما در برابر عوامل متفرقه، به همراه خاله جانمان به پاکسازی پارک محل پرداختیم... نتیجه کار، سه بطری پر از ته‌سیگار و یک کیسه حاوی زباله‌های پلاستیکی و تجدیدناپذیر بود. و البته نگاه‌های تحسین‌گر و سپاسگزاری‌های کلامی مردم خوشایندتر از آن بود که گرمای هوا را بر ما مسلط سازد!

خواهش‌نوشت: ته‌سیگار به دلیل مقادیر زیاد محتویات سمّی، پس از خیس شدن در آب باعث ناباروری خاک شده و در درازمدت مانع رشد هر گونه گیاه و درخت در آن خاک می‌شود. ته‌سیگارمان را در باغچه‌ها و در پای درختان و گل‌ها نیندازیم.


 
ایران، سرزمین انسان‌های شگفت‌زده!
ساعت ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۳ تیر ۱۳٩٥  کلمات کلیدی: گامی در راستای فرهنگ

یورو با قهرمانی پرتغال تمام شد؛ اما تردیدی ندارم که در این مسابقات ما باختیم! وقتی نزدیک به سیصد هزار نفر (اندازه جمعیت کشور ایسلند) با الفاظ جنسی به دیمیتری پایت با زبان شیرین فارسی فحاشی کردند جز شرمساری و شکست چیزی می‌ماند. نگویید اینها از ما نیستند که مرغ پخته را خنده می‌آید.

سیصد هزار نفر!

زمانی محمد مایلی‌کهن می‌گفت: نمی‌شود به هفتاد هزار نفر که در ورزشگاه آزادی فحاشی می‌کنند گفت تماشاگرنما!

از روی کنجکاوی به پیج بعضی از آنها که با ذکر جزئیات اعضای خانواده بازیکن فرانسوی به او ابراز محبت کرده بودند سر زدم.

نکته دردآور آن بود که بسیاری از آنها در اینستاگرامشان عکس کیارستمی را منتشر کرده بودند. مگر می‌شود از یک طرف مدعی بود سوگوار فیلمسازی هستیم که با فیلم‌هایش فرهنگ مهربان ایرانی را به دنیا معرفی کرد و از سوی دیگر این همه از راه دور با ولع فحش جنسی بدهیم و آبروی یک کشور را ببریم؟!

زایتسف، بازیکن تیم ملی والیبال ایتالیا، به جرم اینکه برای کشورش خوب بازی می‌کرد دو سال پیش وقتی طعمه این اوباش اینترنتی شد گفت: انگار توهین کردن به دیگران تفریح ایرانیان است!

بعید است اگر نقشه دنیا را بگذارید پیش روی ادر و فونته و کورشما و دیگر بازیکنان پرتغال پنج نفر از آنها اصلاً بتواند ایران را پیدا کند، بعد این همه رگ غیرت بیرون زدن و کف به دهان آوردن نشانه عشق است؟!

عشق به کی؟ هیچ‌‎کدام از ستاره‌های پرتغال و فرانسه و آلمان حاضر نیستند بدون دریافت پول حتی از دور با یک رسانه فارسی گفت‌وگو کنند چه رسد به سفر به ایران برای پاسخ به عشق این هواداران خشتک محور! فراموش کردید که مالدینی که سال‌ها از دور آن همه عشق نثارش کردیم، وقتی به ایران آمد تنها به دلایل مادی حاضر نشد به برنامه ۹۰ بیاید؟

نکته دردناک اینجاست که وقتی بازیکن ملی‌پوش کشورمان حریف را با مشت و لگد بزند به او لقب «باغیرت و با تعصب» می‌دهیم، اما پیج اینستاگرام بازیکن فرانسوی که دشوار می‌شود گفت به عمد رونالدو را زد، را به یک روسپی‌خانه تبدیل می‌کنیم.

ویدئویی در شبکه‌های مجازی دست‌به‌دست می‌شود که در آن کودک هفت - هشت ساله پرتغالی به جوان گریان فرانسوی که دو سه برابر او سن دارد دلداری می‌دهد، در آغوشش می‌کشد و انگار می‌گوید فوتبال است و این همه اندوهگین نباش. آن وقت ایرانی فارسی‌زبان که در این مسابقه هیچ نقشی ندارد...

ما در یورو ۲۰۱۶ باختیم و البته که در عرصه فرهنگی کشور به جای ریشه‌یابی گسترش این همه هتاکی در جامعه به کارهای مهم‌تری‌ مانند ممانعت از سفر فلان مجسمه‌ساز اشتغال داریم...

عصر ایران
احسان محمدی


 
و عشق چیست؟!
ساعت ۱:۱۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۸ تیر ۱۳٩٥  کلمات کلیدی: اندر روحیات شیخ
و عشق چیست
به جز اینکه سال‌ها هر شب
کنار بالش خود
وقت خواب
گریه کنی

دلت پر است
که گاهی به روی بعضی‌ها
شبیه اسلحه‌ای
یک خشاب گریه کنی...

 
هـ .vs کسره!
ساعت ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳٠ خرداد ۱۳٩٥  کلمات کلیدی: گامی در راستای فرهنگ

کسره حق مسلم ماست؛
آفتابه درخشان حقه مسلمه آن‌ها!

برایم پیام فرستاد که «چه آفتابه درخشانی!» پرسیدم «مگه آفتابه گرفتید؟ از این آفتابه مسی‌های دکوری؟» جواب داد «خاک تو سره بی‌ذوقت کنن، آفتابه چیه!» برایش یک عدد زبانِ دراز با چشمک ‌فرستادم و نوشتم «مجید دلبندم، خودت به جای آفتاب درخشان نوشتی آفتابه درخشان. در ضمن سرِ من هم تهش ه نداره.» جواب داد «دسته بابات درد نکنه با این پسر بزرگ کردنش. اصلاً برو گم شو!»

خیلی دوست داشتم همان لحظه بروم گم شوم، ولی طاقت نیاوردم و باز برایش نوشتم «مگر بابای من دسته دارد؟» و چند تا چشم گرد و گشاد هم برایش فرستادم. جواب داد «وای خدا، آخرش منم مثله خودت دیوونه می‌کنی!» فکر کردم دیگر وقتش است واقعاً بروم گم شوم، ولی مگر می‌شد همان‌طور که دارم می‌روم گم شوم، فکر نکنم به معنای مُثله و این‌که مگر مثله با مثلِ و مثه فرق ندارد؟ امان از این کسره و ه!

«حداقل» چهار تکواژ برای صدای e یا همان کسره داریم:

۱- اضافه: دست شما، مثل من، کتاب خوب، فروغ فرخزاد

من: جان من فدای خاک پاک میهنم
او: جانه من فدایه خاکه پاکه میهنم

۲- به جای «است» و برخی حروف آخر کلمه‌ها در فارسی محاوره: حالم خوبه، می‌خوره، اگه

من: یه امشب شب عشقه، زمونه رنگارنگه
او: یِ امشب شب عشقِ، زمونه رنگارنگِ

۳- نشانه‌ی معرفه در فارسی محاوره‌: دختره، پسره، مغازه‌داره

من: خونه‌ی مادربزرگه هزار تا قصه داره
او: خونه‌ی مادربزرگِ هزار تا قصه داره

۴- پسوند در انتهای اسم‌ها و صفت‌ها: دهنه، انگیزه، روزنه

من: صد دانه یاقوت، دسته به دسته
او: صد دانِ یاقوت، دستِ به دستِ

باید این راهنما را برایش بفرستم، ولی چند وقتی است که رفته‌ام گم شده‌ام! همان طور که چند وقتی است جای قبلیِ کسره و ه هم گم شده است. هم در نوشته‌های روزانه‌ی مردم و هم به‌تازگی در رسانه‌های مکتوب، از روزنامه‌ها و پایگاه‌های خبری اینترنتی بگیر تا حتا زیرنویس برنامه‌های تلویزیونی. مثل همان روزنامه‌ای که تیترِ یک زده بود «انرژیه» هسته‌ای… و لابد اگر می‌خواست شعار تزلزل‌ناپذیر چند سال پیش را تکرار کند، می‌نوشت: حقه مسلمه ماست. یادش به خیر، تا همین چند وقت پیش از این «هـ»های اضافه و غلط‌انداز در آخر خیلی از کلمه‌ها خبری نبود و حق، هنوز همان حق بود، نه حقه!


 
دیدار تو ممکن نیست حتی بر مزار من...
ساعت ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ خرداد ۱۳٩٥  کلمات کلیدی: اندر روحیات شیخ

آلبوم جدید محسن چاوشی اگر مرا نکُشد، قوی‌تر که چه عرض کنم، از همین لحظه دارند تخت کنار پنجره را برایم آماده می‌کنند. احتمالاً تا آخر این ماه بستری خواهم شد و خیره خواهم شد به رقص شاخ‌وبرگ درختان آن سوی پنجره... درختی داشته باشد اگر! 

--------

پی‌نوشت: لطفاً دانلود نکنیدش! به پاس زحمتی که برای تهیه‌ی آن کشیده‌اند، می‌ارزد چندهزارتومان ناقابل هزینه کنیم. با تچکر! 


 
زهر عسل!
ساعت ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ خرداد ۱۳٩٥  کلمات کلیدی: گامی در راستای فرهنگ

این جناب احسان‌خان علیخانی چقدر دیگر باید دروغ به خوردتان بدهد تا تصمیم بگیرید تلویزیون را خاموش کنید و به اتاق دیگری بروید؟ این چه متخصص جعلی و کذابی است که عوامل برنامه به نام استاد ناباروری در ایران و جهان به خورد ما می‌دهند و میزان بلاهتش به حدی است که تفاوت تخمک زیر میکروسکوپ را با سحابی ستاره‌نمای هلیکس تشخیص نمی‌دهد؟! شاید ایشان هم مدرک دکترایشان را از آکسفورد (!!!) گرفته‌اند! کنتور که نمی‌اندازد!

تردید نکنید که هر ثانیه زمان گذاشتن برای تماشای نه فقط مزخرفات این متخصص بغض، که تمام برنامه‌های صدا و سیما، خیانت که نه، جنایتی است بس عظیم در حق خودمان! 


 
دوست دارم همدمت باشم، ولی سربار نه!
ساعت ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٤ خرداد ۱۳٩٥  کلمات کلیدی: این روزها

احتمالاً طی چند روز آتی این ماه مبارک (!!) قرار است شکست عشقی بس سهمناکی بخورم! جهت واکسیناسیون و پیشگیری از عوارض دردناک احتمالی بعدی، قلم و دفتری برداشته‌ام و بی‌وقفه می‌نویسم... در خانه، در محل کار، در ایستگاه مترو، در اتوبوس، همه جا. بقیه‌اش را هم می‌روم ساعت‌ها در پارک می‌نشینم و چشم در چشم آب‌نماها و درختان سبز خردادی بی‌وقفه و بی‌امان می‌نویسم. گربه‌ها را صدا می‌زنم، نگاهم می‌کنند. چشمک می‌زنم، چشمک می‌زنند و می‌روند. اما ایده‌ی نوشتن‌درمانی از جلوی چشمانم دور نمی‌رود. عهد بسته‌ام تا آنچه در طلبش آواره‌ی بیابان‌های بی‌انتها شده‌ام، محقق نشود، این قلم از دستم نیفتد و این دفتر بسته نشود.

------------

پیشنهاد موسیقیایی: اگر تحمل هجوم خاطرات دیرینه و اندکی رنج را ندارید، به آهنگ «افسار» با صدای محسن چاوشی گوش نکنید!


 
سالگشت 22 خرداد
ساعت ۳:٤۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٢ خرداد ۱۳٩٥  کلمات کلیدی:

به یاد تمام هموطنان بی‌گناهی که امروز و روزهای بعدتر در این هفته و این ماه از خانه بیرون رفتند و هرگز به آغوش خانواده‌هایشان و به جمع عزیزانشان بازنگشتند...


 
جز تو که پر می‌دهی...
ساعت ٩:٢٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ خرداد ۱۳٩٥  کلمات کلیدی: این روزها

چه حاجت است
به این گونه دلبری از من؟
تو را
که از همه‌ی جنبه‌ها
سری از من...

درختِ خشکم
و هم‌صحبتِ پرستوها
تو هم
که خستگی‌ات رفت،
می‌پری از من...
 


 
داستان فرود، فرزند سیاوش
ساعت ۳:٥٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٦ خرداد ۱۳٩٥  کلمات کلیدی: شاهنامه‌خوانی

«فرود» نام فرزند جوان و دلاور سیاوش از همسر دیگرش «جریره» بود که دژبان مرزی توران‌زمین بود. فرود با آنکه دژبان توران بود، اما از تورانیان دل خوشی نداشت و همواره به دنبال فرصتی برای کین‌خواهی پدرش از تورانیان بود.

پس از مرگ سیاوش، «کیخسرو»، فرزند او، بر تخت شاهی ایران می‌نشیند و به کین‌خواهی پدرش از تورانیان می‌پردازد. در نخستین گام سپاهی گران فراهم آورده و توس را به سالاری آن برمی‌گزیند و فراوان او را پند می‌دهد که در راه تازش به توران از آزار بی‌گناهان و کشاورزان و... بپرهیزد و از راه بیابان برود، چرا که می‌داند برادرش فرود دژبان مرزی توران است، از همین روی توس را فرمان می‌دهد که به سوی فرود نرود چرا که ممکن است جنگی میان این دو روی دهد و فرجام چنین جنگی جز بدبختی نباشد. توس نیز در ظاهر سخنان او را می‌پذیرد و با سپاهی گران به سوی توران به راه می‌افتد؛ اما هنگامی که به دوراهی کوهستان و بیابان می‌رسد، دست به نافرمانی می‌زند و با بهانه‌های گوناگون پهلوانان سپاه را هم‌داستان می‌کند که امکان رفتن از راه بیابانی نیست و باید از همان راه کوهستانی برویم که فرود سیاوش آنجا ساکن است. پهلوانان ایران از جمله «گودرز» در برابر توس می‌ایستند و فرمان کیخسرو را یادآوری می‌کنند، اما توس بی‌توجه به آنان سپاه را به راه کوهستانی می‌راند. توس در راه هر آنچه را که دید از میان برد تا سپاه نزدیک دژ فرود رسید. چون فرود دانست که آن سپاه فرستاده‌ی برادرش به کین‌خواهی پدرش روانه هستند، گفت من نیز با آنها همراه خواهم شد و با «تُخوار» به بالای کوه رفت که سپاه را ببیند. تخوار یک‌یک پهلوانان را از روی درفششان به فرود معرفی کرد. توس آنها را بالای کوه دید و گمان کرد که جاسوسند. خشمگین شد و به پهلوانان بانگ زد، کسی برود و آن دو نفر را بیاورد و اگر نیامدند آنها را هلاک کند. بهرام فرزند گودرز بر اسب زد و بالای کوه رفت. بهرام به تندی سخن آغاز کرد، ولی وقتی نشان سیاوش، خال سیاه را به روی بازوی فرود دید او را شناخت و از اسب به زیر آمد و در برابرش سر بر خاک نهاد. فرود نیز از اسب به زیر آمد و به بهرام گفت:

دو چشم من ار زنده دیدی پدر          همانا نگشتی از این شادتر

بهرام به  فرود گفت: ای شهریار، توس انسان خردمندی نیست و با خاندان شما سر یاری ندارد و خود در هوای شاهی بود. این را بدان هرکس به جز من به سوی تو آمد، بر آنها ایمن باش. در دژ را ببند و مواظب باش. وقتی بهرام سوار اسب شد که برود،

یکی گرز پیروزه دسته بزر          فرود آن زمان برکشید از کمر

و به عنوان یادگار به بهرام داد. چون بهرام نزد توس بازگشت، به او گفت آن شخص فرود است و کیخسرو گفته بود کسی مزاحم برادرش نشود. ولی توس ستمکاره چنین پاسخ داد:

تو را گفتم او را به نزد من آر          سخن هیچ گونه مکن خواستار
گر او شهریارست، پس من کی‌ام؟          برین کوه گوید ز بهر چی‌ام؟
یکی ترک زاده چو زاغ سیاه          برین گونه بگرفت راه سپاه

پس رو به پهلوانان کرد و گفت یکی را می خواهم به سوی آن تورانی رفته، سرش را با خنجر بریده و پیش من آورد.

یکی نامور خواهم و نامجوی          کز ایدر نهد سوی آن ترک روی
سرش را ببرد به خنجر ز تن          به پیش من آرد بدین انجمن

بهرام گفت: از خداوند خورشید و ماه دلت شرم آورد که:

بدان کوه‌سر خویشِ کیخسرو است          که یک موی او به ز صد پهلوست
هر آن کس که روی سیاوُش بدید          نیارد ز دیدار او آرمید

توس تهی‌مغز فرمان داد تا داماد خودش «ریونیز» روانه‌ی کوه بشود. فرود با یک تیر سر و کلاه ریونیز را به هم دوخت و پهلوان از اسب فرو افتاد و اسبش شتابان به اردوگاه بازگشت. توس فرزند خود «زرسپ» را روانه کرد و این بار، فرود دلاور اسبش را برانگیخت:

که با کوهه‌ی زین تنش را بدوخت          روانش ز پیکان او برفروخت

خروش از سپاه ایران برخاست، توس با دلی پرخون و چشمانی گریان زره پوشید و روانه‌ی کارزار شد. دوباره فرود اسب توس را نشانه رفت و سپهبد را از اسب سرنگون کرد. توس در حالی که زنان فرود از بالای دیوار دژ به او می‌خندیدند پیاده، سپر بر گردن روانه‌ی اردوگاه شد. «گیو» از کار فرود در خشم شد. جامه‌ی نبرد پوشید، بر اسب نشست و بر کوه بالارفت. تخوار از گیو و نجات کیخسرو برایش تعریف کرد. فرود که نمی‌خواست آسیبی به گیو برسد اسب او را نشانه رفت و گیو را مجبور کرد پیاده به اردوگاه برگردد. «بیژن» چون رنج پدر را دید گفت: زین از پشت اسب برندارم تا مگر کشته شوم یا فرود را بکشم. گیو زره و کلاه‌خود سیاوش را به او داد. این بار فرود اسب بیژن را کشت و بیژن پیاده به دنبال فرود رفت و اسبش را به خاک افکند. فرود به سوی دژ برگشت و به درون دژ رفت و درها را بستند. توس لشکر به کوه راند:

چو خورشید تابنده شد ناپدید          شب تیره بر چرخ لشکر کشید

جریره آن شب با درد و غم بخفت و در خواب آتشی بلند در دژ دید که همه در آن سوختند. بر بالینِ فرود آمد:

بدو گفت: بیدار گرد ای پسر          که ما را بد آمد ز اختر به سر
به مادر چنین گفت جنگی‌فرود          که از غم چه داری دلت پر ز دود؟
به روز جوانی پدر کشته شد          مرا روز چون روز او گشته شد

فرود زره پوشید. تمام سپاه را اسلحه داد. چون از دژ پا بیرون نهاد، سپهدار توس فرمان داد تا کوس جنگی فروکوفتند. روز به نیمه رسیده بود که نیمی از سپاه فرود کشته شده بودند. کم‌کم دیگر سواران از گرد فرود رفتند و آن پهلوان تنها کارزار می‌کرد. آنقدر جنگید تا بازویش سست شد. پس به سوی دژ شتاب کرد. بیژن همراه «رهام» به سوی فرود تاختند. پهلوان کلاه بیژن را شناخت. دست بر گرز برد. به بیژن درآمد چو شیر دژم. بر سر بیژن کوبید و او را بی‌تاب کرد. رهام تیغ هندی بر مشت، از پشت فرود پیش آمد و تیغ بر کتف او کوفت. فرود همچنان اسب می‌تاخت و چون به در دژ رسید، بیژن به او رسید و با تیغی پای اسب او را قلم کرد. فرود به درون دژ رفت و در را پشت او بستند. فرود لحظه به لحظه به مرگ نزدیک می‌شد. چون لب از لب برداشت گفت: جان پاک من در دست خداوند است.

بگفت این و رخسارگان کرد زرد          برآمد روانش به تیمار و درد

زنان و کودکان بر بلندی دژ شدند و از آنجا خویشتن را بر زمین افکندند. جریره آتشی بزرگ برپا کرد و همه‌ی گنج‌ها را به آتش سپرد، پس به سرای اسبان رفت، تیغی به دست گرفت و شکمشان را بدرید. خون و عرق بر چهره‌اش می‌دوید، پس به بالین فرود آمد. دشنه‌ای بر جامه‌ی او بود، آن را برکشید، صورت خود را بر صورت تنها فرزند خود نهاد و دشنه را بر شکم خود فرو برد و جان بداد. دیری نگذشت که ایرانیان در دژ را گشادند. بهرام خود را به  نزدیک جایگاه فرود رسانید و در کنار پیکر او زانو زد و به تن او جامه‌ی پهلوی کرد. سپس رو به ایرانیان کرد و گفت:

به ایرانیان گفت: کاین از پدر          بسی خوارتر مُرد و هم زارتر
کشنده سیاووش چاکر نبود          به بالینش‌بر کشته مادر نبود
همه دژ سراسر برافروخته          همه خان‌و‌مان کنده و سوخته
به ایرانیان گفت: کز کردگار          بترسید وز گردش روزگار
به بد بس درازست چنگ سپهر          به بیدادگر برنگردد به مهر
ز کیخسرو اکنون ندارید شرم؟          که چندان سخن گفت با توس نرم
به کین سیاوُش فرستادتان          بسی پند و اندرزها دادتان
ز خون برادر چو آگه شود          همه شرم و آذرم کوته شود
ز رهام وز بیژن تیزمغز          نیاید به گیتی یکی کار نغز

پهلوانان همه گرد تخت جمع شدند و توس هم اشک بر رخسارش دوید.

چنین گفت گودرز با توس و گیو          همان نامداران و گردان نیو
که تندی نه کار سپهبَد بود          سپهبد که تندی کند، بد بود
که تندی پشیمانی آردت بار          تو در بوستان تخم تندی مکار!

پس دخمه‌ای شاهوار در آن کوهسار بنا کردند، تن و بدن فرود را بیاراستند و زرسپ و ریونیز را در کنار فرود به دخمه سپردند.


 
به همه عشق را نشان بدهی...
ساعت ۱:۱٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٦ خرداد ۱۳٩٥  کلمات کلیدی: این روزها

تمام ساعت‌هایم در محل کار را با این اشتیاق می‌گذرانم که می‌رسم خانه و او زودتر رسیده باشد خانه‌شان و باز صدای خنده‌هایش را بشنوم و بگویم: «می‌دانی چقدر حالم خوب است وقتی که می‌خندی؟»

دلم صدای او را می‌خواهد، اما بی‌وقفه حرف می‌زنم. حرف می‌زنم تا نکند بگوید: «خب... برویم؟» حرف می‌زنم تا تصورِ بودنش تمام نشود. حرف می‌زنم تا ثانیه‌های بیشتری از زندگی‌ام به او گره بخورد.

می‌خوانم: «اولین بار چشم‌هام به تو، سر میدان انقلاب افتاد...» و با خنده می‌گویم: کسی را هم نداریم تا در میدان انقلاب عاشقش بشویم و در آن خیابان بی‌نظیر قدم بزنیم... نام «انقلاب» خاطرات بسیاری را یدک می‌کشد؛ برای من، برای او... اما جدا جدا! از روزهایی که تمام انقلاب تا ولیعصر را پیاده می‌رفته تعریف می‌کرد و من با هر واژه‌اش چقدر دلم خواسته بود تمام انقلاب تا ولیعصر را پیاده بروم... 

خاله جانمان که قرار بوده تا کمتر از نیم ساعت دیگر نزدمان بیاید، پیشنهاد می‌دهد برویم بیرون و شاید خرید کنیم. نیم ساعت بعد از خانه بیرون می‌زنیم. از خانه تا میدان انقلاب و بعد تا چهارراه ولیعصر و بعد باز هم بیشتر پیاده می‌رویم و پیاده برمی‌گردیم تا انقلاب و باقی‌اش را تنها و پیاده در تاریکی شب تا خانه قدم می‌زنم. کجا تصورش را می‌کردم فرصت قدم زدن در مسیر خاطرات او، ظرف نیم ساعت بعد از آن برایم تحقق یابد؟ لعنتی... عشق به این بزرگی را حرام نکن.


 
خبرت هست؟!
ساعت ٤:٥٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٤ خرداد ۱۳٩٥  کلمات کلیدی: این روزها

 می‌دونی چقدر عاشقتم دیوونه؟

...اونقدر که باهات مدارا می‌کنم که بمونی


 
تکلیف دلم چه بود اگر...
ساعت ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۱ خرداد ۱۳٩٥  کلمات کلیدی: این روزها

سکانس اول:
- از یه سنی به بعد اگه مستقل نشی، دیوونه می‌شی!
+ مستقل شدم. فقط مدلِ دیوونگی‌هام فرق کرد!

سکانس دوم:
روزهایم به شعرگرافی، کتاب‌خوانی، فیلم دیدن، و بی‌هوا اشک ریختن می‌گذرد. اولی لذت تازه‌ای است که در میان تمام سرگردانی‌های این روزهایم همچون ستاره‌ای روشن، درخشیدن گرفت. دومی و سومی محض غافل شدن از گذر زمان در مسیر رفت‌وآمد و پر کردن دقایق بیکاری شرکت بخشی از روزمرگی‌هایم شده‌اند، و آخری را نمی‌دانم از کجا پیدایش شده باز و دست از آسمان چشمانم برنمی‌دارد.

سکانس سوم:
دنبال کلاس موسیقی و کلاس زبان می‌گردم تا آنقدر ثانیه‌هایم پر شود که وقت فکر کردن هم برایم باقی نماند. هجوم این افکار از لشکر چنگیز، ویرانی بس عظیم‌تری در من به جا می‌گذارد.  


 
!No Pre-Planing
ساعت ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳٩٥  کلمات کلیدی: اندر روحیات شیخ

I fell in love with you the way you fall asleep;
S L O W L Y,
And then SUDDENLY!

من چونان به خواب رفتنت، عاشقت شدم؛
آهسته،
و بعد به یک‌باره! 

خطای ستارگان بخت ما
جان گرین


 
بردند مرا جانا...
ساعت ٢:۱۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩٥  کلمات کلیدی: این روزها

سکانس اول:
The Less-Traveled Road
وقتی یک بار تصمیم می‌گیری از راهی بروی که قبلاً نمی‌رفتی، همه چیز از همان لحظه عوض می‌شود؛ منظره‌ها، چشم‌اندازها، موانع، و شاید [یا قطعاً] مقصد! و دیگر هیچ‌گاه آن آدم سابق نخواهی بود...

اینجا (محل کار جدید) همه چیز بهتر است... خیلی بهتر از قبل! آدم‌ها، مدیران، همکاران، موقعیت، درآمد، حس خودم، مسیر رفت و آمد... همه چیز...

خانه گرفتم. مستقل شدم. تنها شدم. نه از آن تنهایی‌هایی که روحت را دچار فرسایش تدریجی می‌کنند، بلکه از آن دست تنهایی‌هایی که خودت مسئول تمام زوایای زندگی خودت می‌شوی! از همان تنهایی‌هایی که به کمکشان می‌فهمی کجای زندگی خودت قرار داری و با خودت چند ــ چندی!

سکانس دوم:
The Return of My One & Only Love of Life
اگر این امکان را داشتم تا بالای تریبونی بروم و برای جهانیان از دستاوردهای زندگی‌ام حرف بزنم، شاید فقط همین «تجربه‌ی عشقی به غایت ناب و ارزشمند» به عنوان تنها ثمره‌ی زندگی‌ام کفایت کند.

پی‌نوشت:          چه غم که عشق به جایی رسید یا نرسید/ که آنچه زنده و زیباست، نفس این سفر است...

سکانس سوم:
!
An Ultimate Face-Off
هنوز سرسختانه معتقدم هر چه زمان کمتری داشته باشم، کارهای بیشتری انجام می‌دهم. فقط نمی‌دانم چه سرّی است که هر کتاب و هر فیلمی را که تصادفاً انتخاب می‌کنم برای خواندن یا تماشا، دقیقاً همانی است که حسم را در لحظه به تصویر می‌کشد و مدام تصور می‌کنم آن کتاب و آن فیلم را من نوشته‌ام یا نقش اول آنها خود منم!

سکانس چهارم:
...
Hashtag, Tranquility
بعد از باغ سیب، بهشت تازه‌ای برای خودم پیدا کرده‌ام. هر روز عصرها بعد از خروج از محل کار، بی‌درنگ به اینجا می‌روم و ساعتی می‌نشینم و فارغ از دنیا و متعلقاتش دمی می‌آسایم و گذر عمر را می‌نگرم و بعد از جایم برمی‌خیزم و به دروازه‌ی باغ که رسیدم، دوباره کوله‌پشتی روزمرّگی‌هایم را روی دوشم می‌اندازم و راهی خانه می‌
شوم.


 
هزاردستان...
ساعت ۸:٠٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳٩٥  کلمات کلیدی: این روزها

یک.

همیشه از تیرهای چراغ برق بیزار بودم؛ از همان روزی که آن تیر سیمانی بی‌رحم پایش به محله‌ی قدیمی ما باز شد و هنوز نیامده، پایان عمر درخت چنار کهنسال محله را رقم زد. تک‌درخت تنومند پس‌کوچه‌ی ما که زیر سایه‌ی آن میزگرد تشکیل می‌دادیم و توطئه می‌کردیم که چگونه خورشید، دولت مستعجل ماه را سرنگون کند، نردبان ما برای فتح آسمان بود. چرا که رورزهای آن دوران به اندازه‌ی کافی بلند نبود؛ از این رو، آن درخت را به عنوان دری برای رسیدن به آسمان دو صد باره فتح می‌کردیم، اما دریغ که دستمان برای گرفتن خورشید، همیشه یک وجب کوتاه بود و وقتی هم که بزرگ‌تر شدیم و توانستیم با آسمان‌خراش‌ها و برج‌های بلند، آسمان را تسخیر کنیم، خورشید آن چنان از ما دور شد که حتی از کنار زدن ابرها برای دیدنش هم عاجز ماندیم...

غروب یک روز بارانی بود... باغبان‌نماها دعوای سیم‌ها را گردن درخت بی‌گناه انداختند و سیمبانانی که برای مرمت آمده بودند، به جای سرنگونی تیر سیمانی برق، درخت بینوا را سر بریدند... و چه دلخراش بود شنیدن صدای ارّه برقی در سکوت، و سکوت درخت که از هزار فریاد رساتر بود... و ما می‌گریستیم همچون آسمان... جالب این بود که روز بعد، یک نفر که دزد صدایش می‌کردند و از نظر من دزد نبود، گیسوان آن تیر را چید و تیر برق محله‌مان کچل شد، چهره‌اش بی‌نور شد، درست مثل خیلی از آدم‌ها... تیر سیمانی اما زهر خودش را ریخت. دست آخر هم با همدستی خنجر ماه، انتقام توطئه‌ی ما برای نقشه‌ی خورشید را از درخت چنار پیر گرفت و قاصدک پرسفیدمان را اسیر و کبوتر مادر را در تصادفی عمدی با سیم‌هایش چنان زخمی و لانه‌اش را به نفع لامپ‌های پرمصرف و شیک مصادره کرد که کبوتر بی‌پناه، جگرگوشه‌هایش را برداشت و از مقابل لنز دوربین گوشی‌های آدمک‌هایی که از لفظ جگر، فقط خوراک و عیاشی را به یاد می‌آورند و بزرگ‌ترین اندیشه‌شان، کبوتر را با روغن زیتون روانه‌ی یک کانون ساختن است، پرواز کرد و رفت تا شاید از چنگال گربه‌های چشم‌چران در امان باشند.

تیر سیمانی در نهایت بی‌رحمی، میزگردهای کوچک شبانه‌مان را از میان برد و تمام محله در سکوتی سرد و سنگین دفن شد. حالا، از روی ایوان صبح در آخرین برگ‌نوشته‌ی چنار پیر می‌خوانم که خواسته تا قاصدک پرسفید را به یادگار نگاه دارم، هر چند نگهداری‌اش دشوار است؛ خواسته تا تنهایی‌ام را به کمک قاصدک از دست‌رفته ببینم و این تنهایی را آخرین غنیمتی بدانم که می‌توانم به عنوان وجه‌المصالحه‌ی عمرم از دنیا مطالبه کنم. شاید دیگر نشود از کنار فلکه‌ی اصلی گاز شهری، عطر یاس را احساس کرد و در کنار کنتور آب، شاخه‌های پر پیچ‌وتاب عشقه را دید...

به یاد درختان تنومندی که ناباورانه فدای تعریض خیابان‌ها می‌شوند...


 
...
ساعت ٦:٤٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۸ بهمن ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: این روزها

خدا؛

من رو چند فروختی؟!


 
دست در دست هم دهیم به مهر...
ساعت ٩:٥۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ بهمن ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: گامی در راستای فرهنگ

یک راننده تاکسی ساده‌ی جنوب‌شهری با لهجه‌ی ملایم شهرستانی بود. زنگ زده بود به شماره‌ی بی‌ربط همکار جدید شرکت سابق که بر حست اتفاق و بی‌هیچ دلیل خاصی از ماه‌ها پیش در کیفم مانده بود و حتی خودم وجودش را فراموش کرده بودم. گفته بود که کیف پولی با مشخصات من و شماره تلفن او در تاکسی‌اش پیدا کرده است. مدیر سابق زنگ زد و شماره‌ی راننده را داد.

با راننده تماس گرفتم. گفتم هر جایی که هست، فقط کافی‌ست بگوید تا راه بیفتم. با خوش‌رویی گفت: من راننده‌ی تاکسی‌ام. اگر خودم برایت بیاورم، کرایه‌ام را می‌دهی؟ با اشتیاق پاسخ دادم: البته؛ چرا که نه؟ و لطف بسیار می‌کنید و از این حرف‌ها...

از آنجا که کارت‌های بانکی‌ام همگی مسدود بودند و جز ۵-۴ هزار تومان، آن هم بابت کرایه‌ی مسیر، پول دیگری همراهم نبود، از همکارم قرض گرفتم. چند دقیقه‌ی بعد آن آقا جلوی در شرکت بود. کیفم را تحویل داد و پرسید: کجا سوار ماشین من شده بودی؟ گفتم: من سوار نشده بودم. کیفم را در بی‌آرتی زده بودند، و بعد از برداشتن پول، در تاکسی شما انداخته‌اندگویی تازه دوزاری‌اش افتاده باشد. گفت: آه بله! یک کیف دیگر هم بود که همسرم برای تحویل به صاحبش رفته است. و بعد سوار خودرویش شد که برود.

با تمام وجودم بهترین‌ها و زیباترین‌ها را برایش آرزو کردم، که حضور اینهاست که دنیا را، اینجا را، به جای بهتری برای زندگی تبدیل می‌کنند و می‌توانی امید داشته باشی که جامعه‌ات هنوز کاملاً به قهقرا نرفته است و باز هم می‌توان به گسترش مدنیت و وجود انسانیت در آن امید داشته داشت... آری! انسانیت و مهرورزی، به رنگ و نژاد و دین و ملیت و سطح سواد و ثروت و پایتخت‌نشین و روستایی بودن نیست؛ کافی‌ست به قلب خود رجوع کنیم.


 
آنچه یافت می‌نشود، آنم آرزوست!
ساعت ۸:٥۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۱ بهمن ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: این روزها

تمام هفته‌ی پیشم به کتاب خریدن گذشت. کتاب‌هایی که در سایت‌های عزیز دل نسیم‌آنلاین و فارس‌نیوز کلی فحش خورده بودند و بوووق اعلام شده بودند. به لطف روش معکوس عزیزان، آنقدر گشتم تا همه را پیدا کردم. نصفشان را هفته‌ی پیش از نشر چشمه خریدم و هر چه پول نقد در کیفم داشتم، بابتشان دادم. نصفشان را هم اینترنتی سفارش دادم و امروز با یکی از دوستان قدیمی در خیابان انقلاب قدم‌زنان چرخیدیم و کتاب‌ها را حضوری تحویل گرفتم و خوشحال و خندان و دست در دست هم داده به مهر، روانه‌ی خانه شدم. به دلیل بار زیادی که در دستم بود و ازدحام مترو، تصمیم گرفتم با اتوبوس بروم و یک‌راست سر کوچه‌مان پیاده شوم. تمام راه از روی گوشی‌ام، رومن گاری می‌خواندم. حواسم به هیچ چیز و هیچکس نبود؛ گویی که در این دنیا نبودم... «آزادی از قید تعلق» لنی مرا هم در خود غرق کرده بود.

نزدیکی‌های خانه، خواستم کرایه‌ی مسیر را بدهم، و وقتی دستم را داخل کیفم بردم، هیچ چیزی آن داخل نبود که حس کیف پولم را داشته باشد! همه جا را گشتم؛ نبود! حس حماقت بدی تمام وجودم را فرا گرفت. در تمام عمرم این نخستین بار بود که چنین چیزی برای من اتفاق می‌افتاد. سعی کردم محتویات کیفم را به خاطر بیاورم: کارت ملی، گواهینامه، سه فقره کارت عابربانک، کارت گروه خونی، تعدادی سکه ۲۰۰ تومانی، و مقدار بسیار ناچیزی پول نقد! باز خوب شد تصمیم گرفته بودم کتاب‌ها را حضوری تحویل بگیرم، و از این رو فروشنده هزینه‌ی ارسال را لای یکی از کتاب‌ها به من برگردانده بود. کارت مترویم هم در جیب پالتویم بود. گوشی‌ام در دستم، و تبلتم هم در خانه! خیلی نگران مدارک نیستم! بالاخره یکی پیدا می‌شود به یک صندوق پست برساندشان! اگر هم نشد، نهایتش یک درخواست مجدد برای نسخه‌ی المثنی از گواهینامه‌ام است؛ کارت ملی را هم که برای هوشمندش ثبت‌نام کرده بودم. کارت‌های عابربانک را هم همان لحظه پس از چک کردن موجودی، از طریق اپ‌هایشان در گوشی‌ام مسدود کردم. آن ۱۲-۱۰ هزار تومان بی‌ارزش هم بلاگردانمان...

بیش از خودم، نگران آن عزیز دلی هستم که مرا در حال کتاب خواندن دید و بهتر آن دید که تا من مشغول پر کردن ذهن و روح خود هستم، فرصت را مغتنم شمرده و کیف مرا خالی کند! اما دریغ! ندانست که به کاهدان زده است! آری... دلم برای تو بیشتر از خودم سوخت! بازگرداندن دو فقره مدرک و سه فقره کارت بانکی برای من تنها چند روز و مبلغ اندکی هزینه دارد؛ اما بازگرداندن شأن انسانی تو چقدر زمان و هزینه می‌برد؟! می‌دانی؟! دلم برای حقارت روح تو بیشتر سوخت تا از دست دادن ۱۲-۱۰ هزار تومان پول خودم! فکر کن که برنده شده‌ای و در افکار خوشت سرگرم باش!


 
← صفحه بعد