در ســوگ یک رؤیا

هر که به من می‌رسد، بوی قفس می‌دهد/ جز تو که پر می‌دهی، تا بپرانی مرا
 
وقتی کسی اندازه‌ات نیست، دست به اندازه‌ی خودت نزن!
ساعت ٩:٠۱ ‎ق.ظ روز جمعه ٤ اردیبهشت ۱۳٩٤ : توسط : Princess

سکانس اول:
حد فاصل هفت تیر تا حسن‌آباد، خل می‌شود. هر دو بی‌امان بحث می‌کنیم. قرار می‌گذاریم دو دقیقه من حرف بزنم و دو دقیقه او. دو دقیقه‌اش تمام می‌شود، اما ول نمی‌کند. 20 دقیقه یک بند حرف می‌زند و به زمین و زمان بد و بیراه می‌گوید. ژست کارشناس سیاسی - اقتصادی BBC را به خودش گرفته و یکریز داد و قال می‌کند و در راستای تجاوز اعراب به دو نوجوان ایرانی به من می‌پرد. انگار که من مرتکب آن عمل قبیح شده‌ام و یا دستورش را من صادر کرده‌ام! انگار که من ناراحت نیستم از این موضوع! صدای ضبط را تا آخر زیاد می‌کنم تا صدای او را نشنوم. حزن رضا صادقی آرامش‌بخش‌تر است:

می‌خوامت...
نمی‌تونم بگم فقط چقدر می‌خوامت
باید بدون تو قید همه دنیا رو زد...

کمش می‌کند و بیشتر داد می‌زند. گوش‌هایم را با دست می‌بندم. مرا متهم به «عرب‌پرستی» و «وطن‌فروشی» می‌کند! فکر می‌کنم جنسی که این بار کشیده، چینی بوده و پاک عقلش را پرانده است. مثل دیوانه‌ها رانندگی می‌کند. می‌رسیم جلوی در ساختمان. توقف نمی‌کند و بارها و بارها بلوار را دور می‌زند و همچنان داد و هوار می‌کند. نمی‌دانم در خیابان چه می‌گذشت و چند نفر به ما خیره شده بودند. جایی کنار خیابان توقف می‌کند. داد می‌زند: «برگرد به همونجایی که ازش اومدی!» می‌گویم: «تو از کجا اومدی؟!» داد می‌زند: «بگو گ.ه خوردم!» از حالت وحشتناک چهره و صدایش می‌ترسم. داد می‌زنم: «گ.ه خوردی!» بیشتر عصبانی می‌شود. کمربند صندلی‌ام را باز می‌کند. مرا تهدید به کشتن می‌کند. به همین سادگی... فقط نگاه می‌کنم که وقاحتش تا کجا ادامه پیدا می‌کند. بعد از این همه سال، امروز طبل توخالی‌اش را دیدم...

سکانس دوم:
تمام فحش‌های دنیا را جمع کرده و یکجا نثار اعراب می‌کند. صبرم سرریز می‌کند. نه اینکه از اعراب خوشم بیاید، نه؛ فقط از دعوا خسته شده‌ام. داد می‌زنم: «تو که انقدر عرق ملی خفه‌ات کرده، بیخود می‌کنی ارز مملکت رو می‌بری کربلا و سوریه به ف**ک می‌دی! بیخود می‌کنی زن عرب می‌گیری و نژاد ایرانی رو به گند می‌کشی که معلوم نیست از تبار فرماندهان مغول بودن یا... حداقلش اینه که ما 80 سال بعد شما هم مقابل این قوم وحشی مقاومت کردیم!» دیوانه می‌شود... مطمئنم حتی یک جلد، فقط یک جلد، کتاب هم در مورد تاریخ ایران و حمله‌ی اعراب و این چیزها نخوانده است، وگرنه گلویش را جر نمی‌داد. وقتی اطلاعات قانع کردن طرفت را داشته باشی، که دیگر نیازی به هوار و حسین کردن نیست!

سکانس سوم:
با افتخار داد می‌زند: من 2 سال دیگه پاسپورت کاناداییم رو می‎گیرم و میرم. تو بمون با این احمقا!
+ احمق‌های این سرزمین شمایید که یه عمر از جیب مملکت خوردن و تحصیل کردن و به جایی رسیدن. موقع بازدهی‌شون که می‌شه، می‌رن اونور. به جهنم که می‌ری!
- چرخ صنعت مملکت به واسطه‌ی من چرخیده.
+ شما هم نبودی، یکی دیگه می‌چرخوند. شما پیگیری کن پاسپورتت زودتر بیاد از اینجا بری و از ته دلم امیدوارم که دیگه برنگردی به این آب و خاک.

سکانس چهارم:
- من رو بگیرین برای بابات، اون بنده خدا هم از تنهایی درمیاد.
+ آره، خوبه. اینجوری با ما فامیل می‌شی.
- با شما نه، با تو فامیل می‌شم فقط. بعد هر وقت دلت خواست به ما سر بزن.
+ آدم به باباش که خیانت نمی‌کنه!
- به زنش چی؟!
+ ...

-------------

پی‌نوشت ۱: من هر بار کتاب «دو قرن سکوت» را دستم گرفتم که بخوانم، اشکم درآمد و گذاشتمتش کنار... بس که روحم آسیب می‌دید از شدت آن همه جنایت و جهالت.

پی‌نوشت ۲: ادب انسان از فحش‌هایی که وسط دعوا می‌دهد، مشخص می‌شود!

پی‌نوشت ۳: اصولاً سه گزینه‌ی «تحصیلات، مقام، و ثروت» برای کسی شعور نیاورده و نخواهد آورد. اوایل می‌پنداشتم تحصیلات در این دسته‌بندی نمی‌گنجد، اما دقیقاً می‌گنجد.

پی‌نوشت ۴: چند صد بار دیگر باید به ما بی‌احترامی شود تا بفهمیم یک چیزهایی را باید رها کرد و رفت؟! چند بار؟!

پی‌نوشت ۵: !If only closed minds came with closed mouths