در ســوگ یک رؤیا

هر که به من می‌رسد، بوی قفس می‌دهد/ جز تو که پر می‌دهی، تا بپرانی مرا
 
پول برای من است، من برای کیستم؟!
ساعت ٦:۳۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩٤ : توسط : Princess

بعد از حدود یک سال دورکاری، اواسط این هفته تصمیم گرفتم دوباره سرکار بروم. چند جا تماس گرفتم و بعد از کلی مصاحبه‌ی شفاهی، دعوت به مصاحبه‌ی حضوری شدم. یکی‌شان دقیقاً ساختمان مجاور شرکت قبلی بود. یکی‌شان هم در بلوار بعدی. بعد از کلی مصاحبه فارسی و انگلیسی و شفاهی و کتبی قرار شد هر دو طرف فکر کنیم و نتیجه را خبر بدهیم.

تمام شب به این فکر کردم که کار تمام‌وقت برای من مساوی است با از دست رفتن حقوق و بیمه‌ی شرکت قبلی و نیز تمامی سفرهای خارجی و سایر مزایای آن. درآوردن اندکی پول بیشتر نمی‌ارزید به از دست رفتن این همه و حتی به باد رفتن باشگاه و استخر و تهران‌گردی و سایر برنامه‌های فردی متفرقه و...

دیروز صبح، اولی زنگ زد و با آنکه شرایطش دقیقاً همانی بود که من همیشه می‌خواستم (محیط آرام و به دور از تنش با حجم کاری اندک)، گفتم: نه! دومی را هم محترمانه رد کردم و بعد رفتم کمی در کاخ گلستان چرخیدم و بعد هم خودم را به یک فنجان قهوه و کیک شکلاتی دعوت کردم و فکر کردم: سال‌ها بعد چقدر باید پول بدهم تا یک ساعت از این روزها را به من بازگردانند؟!

گرمای قهوه را در تمام رگ‌هایم احساس کردم...