در ســوگ یک رؤیا

هر که به من می‌رسد، بوی قفس می‌دهد/ جز تو که پر می‌دهی، تا بپرانی مرا
 
زن زیادی نیست...
ساعت ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳٩٤ : توسط : Princess

به بهانه‌ی روز مثلاً! زن...

اگر من زنم، همه‌ی روزهایی که به نام من سند خورده‌اند، تقدیم به آنانی که من باید برای چادر و چکمه و چکامه‌ام، به «چه کنم، چه کنم» افتم تا مبادا دینِ نداشته‌ی مردان شهرم با نیش باز و پای نازی بر باد رود...

اگر من زنم، روزم تقدیم به آنانی که چون نامم به خاطر عشق در شناسنامه شان رفت تا ابد باید اجازه‌ی خروج و ورود و اشتغال و تحصیل و هزار و یک کار و بار دیگرم نیز با امضا و الطاف مردانه‌ی آنان برایم مقدور شود.

اگر من زنم، روزم ارزانی آنانی که خون‌بهای‌شان برتر از خون‌بهای من است و خون‌بهای من برابر با دیه‌ی ناکارآمد شدن و زار شدن آلت مردانگی‌شان است.

در عوض بگذارند ما و باقی مردانی که هرگز نمی‌پندارند تنها چند گرم وزن اضافه می‌توانست حقوقمان را برابر کند، عین آدم کنار هم زندگی کنیم و آنگاه همه‌ی روزها به نام‌مان باشد؛ روز آدم.