در ســوگ یک رؤیا

هر که به من می‌رسد، بوی قفس می‌دهد/ جز تو که پر می‌دهی، تا بپرانی مرا
 
سپاس که بخشی از روزگار من شده‌اید...
ساعت ٧:٤۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩٤ : توسط : Princess

بنده دیشب برای دومین بار به عبارت پرمحتوای «هر چه زمان کمتری در اختیار داشته باشید، کارهای بیشتری انجام خواهید داد» ایمان آوردم. البته نقش نیروی اجبار و فشار و چه بسا حس محرومیت را نیز نباید در این امر نادیده گرفت.

دوست نازنینی که دیشب هر چه خودمان را به در و دیوار زدیم و بزرگان مجلس را واسطه نمودیم، یک نفس در تصمیمت خلل وارد نکردی و هیچ جوره جز در حضور خودت، کتابت را به امانت به ما نسپردی، تو را سپاس که وادارمان نمودی ۲۵۰ صفحه از کتاب ۲۷۰ صفحه‌ای و بی‌نظیر «خداحافظ گری کوپر» را یک روزه بخوانیم و لذت ببریم و باز به عقب برگردیم و نت برداریم و حتی از چند صفحه‌ی فوق‌العاده‌ی آن برای روزهای نیامده‌ی بی گری کوپری‌مان عکس بگیریم! حس آرامش بی‌نظیری بود؛ وصف‌نشدنی...

بله؛ یک چنین موجود نازی هستیم ما!

-------------

پی‌نوشت: کتاب «چنین گذشت بر من» هم به همان اندازه معرکه بود؛ به قدری که در طول مسیر در مترو تمامش را خواندم. ممنونم سلطانم بابت این زیباترین و بهترین هدیه‌هایی که می‌توان در زندگی گرفت و من بی‌حساب و بی‌دلیل لایقشان شده‌ام.