در ســوگ یک رؤیا

هر که به من می‌رسد، بوی قفس می‌دهد/ جز تو که پر می‌دهی، تا بپرانی مرا
 
اندر حکایات مأموریت پنجم
ساعت ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٤ خرداد ۱۳٩٤ : توسط : Princess

سکانس اول: (فرودگاه امام خمینی/ ساعت ۶ صبح)
مأمور صدور کارت پرواز با پاسپورت یکی از مسافران می‌رود و پس از ۲۰ دقیقه بازمی‌گردد.
- آقا ببخشید پاسپورت من رو کجا برده بودین؟
+ کار داشتم.
- می‌شه بگین چه کاری؟
+ (پاسپورت را هل می‌دهد) اصلاً مهر نمی‌زنم ببینم می‌خوای چی کار کنی؟ (و به همکارش می‌گوید یک کارت پرواز بدون مهر صادر کن.)
- از یه فرودگاه دیگه می‌رم. این طرز برخورد شما شاید تو یه فرودگاه داخلی کاربرد داشته باشه، ولی برای یه فرودگاه بین‌المللی بسیار زشت و زننده‌اس... و می‌رود! و مسئول مربوطه همچنان بد و بیراه می‌گوید و با حالتی حق به جانب مسافر بعدی را فرامی‌خواند.

سکانس دوم: (هواپیما)
یعنی باید باور کنم در گزینش مهمانداران ایران‌ایر، ملاکی جز پارتی هم در نظر گرفته شده بوده؟! نه، واقعاً باور کنم؟؟؟

سکانس سوم: (هواپیما/ ساعت ۸ صبح)
بعد از گذشت حدود ۳۰ ساعت، هنوز هم به خاطر آشغالی که تحت عنوان صبحانه در هواپیما به خورد ما دادند، حالت تهوع دارم! اگر گرسنگی بر من فایق نیامده بود، محال بود لب به آن بزنم! حدود یک میلیون تومان فقط پول بلیط بدهی و بعد هم از بوی مواد خوراکی شکوفه بزنی. کوفتشان بشود!

سکانس چهارم:
بدانید و آگاه باشید که خوردن بقیه‌ی پول صرفاً مختص رانندگان داخلی نیست؛ کرایه‌ی تاکسی‌ام از فرودگاه تا برج الخلیفه ۴۷ درهم شد. یک اسکناس ۱۰۰ درهمی و ۲ سکه‌ی یک درهمی دادم که راننده‌ی عزیز برای باقی پولم به زحمت نیفتد که ایشان در کمال ناباوری ۵۰ درهم به من برگرداند و نشان داد که کلاً در زحمت نمی‌افتاد! نه تنها ۳ درهم باقی‌مانده را پس نداد، بلکه سکه‌های خودم را هم پیچاند!

سکانس پنجم: (Dubai Mall, Book World)
صرف قدم زدن و تماشای قفسه‌ها در این کتاب‌فروشی (اینجا، اینجا، و اینجا) می‌ارزید به تمام سفرهایی که در زندگی‌ام داشتم. و جالب‌تر آنکه در جای‌جای آن نیمکت گذاشته بودند (اینجا) و می‌شد هر کتابی را که می‌خواهی، برداری و بخوانی و حتی نخری! قیمت پشت جلد کتاب‌ها فجیع بود؛ یعنی چون پول نازنین ما اصولاً در برابر سایر ارزهای رایج ارزشی ندارد، خرید کتاب از آنجا معادل خرید چند جلد از همان کتاب در ایران می‌باشد. نشنوم کسی بگوید کتاب در ایران گران است ها!!!

سکانس ششم: (سوپر مارکت فرودگاه)
چیپس و آبمیوه می‌خرم و پولش را پرداخت می‌‎کنم. ناگهان یادم میفتد که باید برای سیمکارت امارات که دست بچه‌های شرکت است، شارژ هم بخرم. دوباره از فروشنده (آقایی احتمالاً فیلیپینی، و خانمی عرب) درخواست شارژ می‌کنم. ناگهان سیستمشان دچار اختلال می‌شود. به خاطر inconvenience عذرخواهی می‌کند و همکارش را صدا می‌زند. کتابم را باز می‌کنم و همانجا مشغول خواندن می‌شوم. بارها و بارها عذرخواهی می‌کنند. می‌گویم: اشکالی ندارد. و لبخند می‌زنم. خانم عرب‌زبان کتابم را نگاه می‌کند و ناگهان می‌پرسد: فارسی؟ می‌گویم: بله. می‌گوید: گمان کردم عربی است؛ اما بعد که سعی کردم بخوانم، دیدم هیچ نمی‌فهمم. هر دو می‌خندیم. بعد رو به همکارش می‌کند و می‌گوید: این خانم چقدر جالب است، اصلاً عصبانی نمی‌شود... این تعبیرش را دوست داشتم. خواستم بگویم لبخند من انعکاس خوشرویی شماست. اما باز لبخند می‌زنم. ناگهان انگار که چیزی به خاطرش رسیده باشد، یک بسته کارت شارژ از زیر میزش بیرون می‌آورد و به من می‌دهد. باز عذرخواهی می‌کند. لبخند می‌زنم و می‌روم...

سکانس هفتم: (ترمینال فرودگاه امارات/ ساعت ۵ عصر)
در انتظار برای دریافت کالا از شوهرخواهر همکار سابق، یک خانم و آقای عرب‌زبان سیاه‌پوست و کمی میانسال کنارم نشستند. بی‌مقدمه چیپس تعارف کردم. خانم کلی ذوق کرد و مدام می‌گفت «شکراً شکراً» و من هم لبخند می‌زدم. نه او انگلیسی می‌دانست و نه من آنقدر به عربی مسلط بودم که جمله‌سازی کنم. زبانمان اشاره بود. همسرش رفت و از فروشگاه فرودگاه خرید کرد. خانم تمام خوراکی‌ها را با من نصف کرد. تعارف نکرد، نصف کرد! انسانیت و مهربانی، زبان و رنگ و نژاد نمی‌شناسد...

سکانس هشتم:
آبمیوه‌ی نصفه‌ام را به شکلی که هیچ جوره حرکت نداشته باشد، در کیسه‌ی پلاستیکی گذاشتم تا بروم و برگردم. کتاب و قاب عینک و اینها هم بود. بعد که برگشتم، یادم رفت آن را درآورم یا بخورم. کیسه را که در سبد گذاشتم تا از اسکن رد شود، آبمیوه‌ی مانگویمان به حالت افقی درآمد و بنده یک ساعت بعد این فاجعه را کشف کردم. کتاب هم مانگویی شد. البته بعد از خشک شدن (به جز کمی در قسمت جلد) تمام برگ‌های آن به حال اول درآمدند و انگار نه انگار. نتیجه اینکه: اثر آب بر روی کتاب به مراتب فاجعه‌بارتر از اثر آبمیوه‌ی غلیظ و شیرین است!

سکانس نهم: (فرودگاه امام خمینی/ ساعت ۱ بامداد)
پس از عبور از اسکن نهایی (که مسافرین پرواز دمشق بی هیچ دلیلی از آن معاف شدند!!!)، مأمورین عزیز گمرک حکم می‌کنند چمدانم را باز کنم. از آنجا که عدم اظهار به منزله‌ی قاچاق می‌باشد، خودم توضیح می‌دهم که در بارم چیست. می‌‌گوید که باید قبض انبار شود و بعداً بیایم از گمرک ترخیص کنم. فاکتور خرید را نشانش می‌دهم. صدایم می‌کند و Dh کنار قیمت‌ها را نشانم می‌دهد و می‌پرسد: این چیست؟ می‌گویم: علامت درهم است؛ واحد پول امارات! فقط تصور کنید وقتی مأمور گمرک یک فرودگاه بین‌المللی از سواد خواندن دو واژه‌ی ساده‌ی انگلیسی (یا لااقل کمترین میزان آشنایی با واحد پول کشورها که لازمه‌ی کارش است) برخوردار نیست، این مملکت قرار است به کجا برود و به کجا برسد! یک ساعت روضه می‌خوانم. راضی می‌شود با جناب مدیر شرکت صحبت کند. متأسفانه صدای هر دویشان بالا می‌رود و مأمور عزیز لج می‌کند. مسئول مافوقش می‌آید. یک ساعت دیگر هم روضه می‌خوانم. ساعت از ۱ و نیم بامداد هم گذشته و از پروازهایی که با ما رسیده، کسی در فرودگاه نمانده است. مسئول ارشد کوتاه می‌آید و رضایت می‌دهد تا همانجا هزینه‌ی گمرکی را بدهم و بار را ببرم. کارمند زیردستش دوباره نمایش قدرت می‌دهد و با استناد به کتابچه تعرفه‌ی گمرکی (که البته موجود نبود و برای کم کردن مثلاً روی مدیر ما، از اینترنت گوشی‌اش پیدا کرد) مانع می‌شود. من هم بدون کوچک‌ترین اعتراضی می‌گویم: باشد؛ بحثی نیست، قبض انبار کنید... و می‌روم! می‌دانم چه انتظاری داشتند، اما به درک! تقصیر خودشان بود!