در ســوگ یک رؤیا

هر که به من می‌رسد، بوی قفس می‌دهد/ جز تو که پر می‌دهی، تا بپرانی مرا
 
مسئولیت‌پذیری خر است!
ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٥ خرداد ۱۳٩٤ : توسط : Princess

ساعت ۱۱ قبل از ظهر خبر دادند که سریع قبض انبار و مدارک شناسایی خودم را به دفتر ترخیص‌کار شرکت (واقع در حوالی سیدخندان) برسانم تا بار فردا ترخیص شود. نیم ساعته حاضر می‌شوم و با عجله راه می‌افتم. به پل سیدخندان که می‌رسم، تماس می‌گیرم که بقیه‌ی آدرس چیست؟ می‌گوید: چند دقیقه‌ی دیگر خبر می‌دهم. چند دقیقه بعد گوشی‌ام قاطی می‌کند. خاموشش می‌کنم. دوباره که روشن می‌شود، این پیام روی صفحه نمایان می‌شود:

Android is updating...
Uptimizing app 1 of 129

 لعنتی! کاری از دستم برنمی‌آید. مجبورم صبر کنم تا ۱۲۹ برنامه را پر کند. نیم ساعت طول می‌کشد. بعد خودم تماس می‌گیرم. می‌گوید: دفترشان عوض شده، باید بروی پاسداران! دوباره از این تاکسی به آن تاکسی می‌گردم و خلاصه مدارک را تحویل می‌دهم. عصر به شرکت می‌روم. او هم مثل من از ماجرای دیروز کلافه است. می‌گویم: ببین، من هم اگر بیشتر از تو کلافه و عصبانی نباشم، کمتر نیستم! همه می‌گویند به تو چه و مگر پولش از جیب تو کسر می‌شود یا مگر کالا مال تو بوده و پولش قرار بوده به جیب تو برود که حالا حرصش را می‌خوری؟! اما ته دل من اینها نبوده و نیست؛ ته دل من تا همین لحظه هزار فکر و هزار و یک اضطراب بوده است. احساس من این است که کالا متعلق به خودم بوده و سود و زیانش پای من است. من نمی‌توانم در مورد وظیفه‌ای که به من محول شده و من در قبالش متعهد شده‌ام، بی‌تفاوت باشم و بگویم به من چه! می‌گوید: گمان می‌کنی اگر این حس تعهد و مسئولیت‌پذیری در قبال وظایف و سایر چیزها در تو نبود، این همه مدت با هم کار می‌کردیم؟! لبخند می‌زنم. ادامه می‌دهد: تو برای این برگزیده شده‌ای چون من از اعتماد کردن به تو احساس آسودگی می‌کنم.

خوشحال می‌شوم از اینکه از اعتمادش به من راضی است. قبل از بیرون رفتنمان می‌گوید: فکرش را هم نکن؛ کاری است که شده. فردا ترخیصش می‌کنیم و همه چیز حل می‌شود.

-----------------------

پی‌نوشت: به سکانس پنجم پست قبل عکس‌هایی لینک شده است. شک نکنید که ارزش دیدن را دارند.