در ســوگ یک رؤیا

هر که به من می‌رسد، بوی قفس می‌دهد/ جز تو که پر می‌دهی، تا بپرانی مرا
 
اندر احوال این روزها!
ساعت ٢:٤٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٤ خرداد ۱۳٩٤ : توسط : Princess

سکانس اول:
- میشه کلاس فن بیان بذاری ما بیایم ثبت‌نام کنیم؟
+ کلاس تصمیم ‌گیری می‌ذارم، تو حتماً شرکت کن!
- ابله

سکانس دوم:
خیلی خسته‌ام. حس می‌کنم بیش از حد ظرفیتم دارم آسیب می‌بینم. لعنت به بی‌اشتهایی عصبی. تا باز مرا به ۴۰ کیلو نرساند، ول‌کن ماجرا نیست انگار!

سکانس سوم:
چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی. تا نیمه‌های شب در طبقه‌ی چهارم Xbox بازی کردیم و با آهنگ Dark Horse کتی پری مصری رقصیدیم... چقدر سخت بود. چقدر مصری رقصیدن سخت بود. (طبقه‌ی دوم خالی، و طبقه‌ی سوم هم دست خودمان بود. گمان نکنید از فرهنگ آپارتمان‌نشینی چیزی نمی‌دانیم!)

سکانس چهارم:
اگر اینجا، لابه‌لای این نوشته‌ها و رویدادها، چیزی هست که کسی را قلقلک می‌دهد و اذیتش می‌کند، برای بازآمدن به اینجا از چیزی جز مازوخیسم رنج نمی‌برد...

سکانس پنجم:
جریان چیست که در بیشتر رستوران‌های بالاشهر، هزینه‌ی سرویس و مالیات از مبلغ خود غذا بیشتر می‌شود؟!

سکانس ششم:
شیخ بزرگمان می‌فرمایند: هیچگاه خودت را به خاطر حرف یا رفتار دیگران آزرده‌خاطر مساز، که عاقبت این دنیا و مردمان آن، همگی مردن است!

سکانس هفتم:
این اساسی‌ترین و ابتدایی‌ترین قانون انسانی و اجتماعی را بیاموزیم: سرمان را در هر چیزی دوست داریم فرو کنیم، مگر در زندگی و مناسبات شخصی دیگران! شاید همه چیز دنیا یک روزی یک جایی یک جوری به ما ربط پیدا کند، اما بی‌تردید زندگی شخصی دیگران هیچ گاه و در هیچ شرایطی جزء آن «همه چیز» نبوده و نخواهد بود!