در ســوگ یک رؤیا

هر که به من می‌رسد، بوی قفس می‌دهد/ جز تو که پر می‌دهی، تا بپرانی مرا
 
رفتن یا ماندن؛ مسئله این است!
ساعت ۱:۱٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٦ خرداد ۱۳٩٤ : توسط : Princess

سال‌‌ها پیش برای رفتن از ایران و مهاجرت (حتی به صورت موقت) به بهانه‌ی درس خواندن خیلی تلاش کردم. از چند دانشگاه سطح بالای اروپا پذیرش گرفتم. پیش پرداخت شهریه را هم واریز کردم... اما موقع رفتن که شد، حتی بعد از میهمانی خداحافظی با دوستان، فاکتورهای بسیاری را کنار هم چیدم. بعد از آن روز فکر کردن، چمدانم را باز کردم و هر چیزی را که جمع کرده بود، به کمدم برگرداندم و گفتم که دیگر جایی نمی‌روم و بعد هم نامه زدم به دانشگاه برای بازپرداخت پولی که واریز کرده بودم. و بعد از آن، هیچگاه دوباره به مهاجرت فکر نکردم و هیچگاه آنهایی که با وجود موقعیت‌های بسیار خوبشان در همین خاک، همین سرزمین، به دنبال اقامت کانادا و آمریکا و غیره بودند و هستند، برایم هضم نشدند... هیچوقت نفهمیدمشان.

با تمام مشکلاتی که اینجا دارد، هیچ جا بیرون از اینجا احساس آرامش نکردم. آرامش برای اینکه کسی نگاهم نکند یا متلک نیندازد یا شب از بیرون ماندنم نترسم، نه! آرامش از بودن در جایی که مال من است و من بخشی از آنم و این واقعیت، هر جای دنیا هم که باشیم، عوض‌شدنی نیست. ناراحت یا پشیمان نیستم از نرفتنم...

------------------

پی‌نوشت: یکی از دوستان در صفحه‌ی گوگل پلاسش در رابطه با مفهوم و هدف از مهاجرت مطلب بسیار جالبی نوشت که البته نظرات موافق و مخالف بسیاری را به خود جلب کرد. عده‌ای گریزان از وطن و دوستدار خیابان‌های تمیز اروپا (!!!) و عده‌ای هم موافق ماندن و جنگیدن و ساختن ولو با نتیجه‌ای که شاید حتی در درازمدت هم به عمر ما قد ندهد. بروید، بگردید، درس بخوانید، خوش بگذرانید، یاد بگیرید، و برگردید... این «برگردید» خیلی مهم است... خیلی! اینکه یک ایرانی باعث شود اروپا گلستان شود یا آمریکا جای بهتری شود برای زیستن، هیچ افتخاری نصیب این سرزمین نمی‌کند. این سرزمین بیش از افتخار، مردمی را می‌خواهد که برای ساختنش بجنگند و این جنگ، جنگ با حکومت یا نظام نیست، جنگ با باورهای نادرست و فرهنگ تحریف شده‌ای است که یک سرزمین را به سوی ویرانی می‌کشاند. یک کشور به خاطر چاه‌های نفت و معادن طلا یا خیابان‌ها و ساختمان‌هایش جهان اول و سوم نمی‌شود، جهان اول یا سوم بودن به خاطر مردم آن است، به خاطر ماست! تقصیر دولت نیست اگر ما ته‌سیگارمان را در خیابان پرت می‌کنیم. تقصیر دولت نیست اگر رانندگی‌مان دیوانه‌وار است. تقصیر دولت نیست اگر ما رفتار شهروندی را بلد نیستیم! همین ما که اگر پایمان به اروپا یا آمریکا برسد، درست می‌شویم و (به خاطر ترس از جریمه‌های سنگین هم که شده) همه‌ی قوانین مدنی را رعایت می‌کنیم و بعد از تمیزی خیابان‌هایشان لذت می‌بریم و به به و چه چه‌مان به آسمان می‌رود... از خودمان شروع کنیم؛ همگی‌مان! هویت ما این است، اینجاست... هر چقدر هم آنجا در رفاه باشیم و زندگی خوش باشد و کیفمان کوک، یک روزی یک جایی درد بی‌هویتی روحمان را خراش خواهد داد...