در ســوگ یک رؤیا

هر که به من می‌رسد، بوی قفس می‌دهد/ جز تو که پر می‌دهی، تا بپرانی مرا
 
در راستای پست قبلی...
ساعت ۳:۱٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ خرداد ۱۳٩٤ : توسط : Princess

ﻣﻦ ﺑﻪ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ﺭﻓﺘﻢ... با گرفتن کارت دانشجویی، من روشنفکر ﺷﺪﻡ! ﻫﻤﻪ ﺩﻭﺭ ﻫﻢ ﺑﻮﺩﯾﻢ، ﺍﺯ ﻫﺮ ﻧﻮﻉ ﺣﺸﻤﯽ ﺩﺭ ﻣﯿﺎﻥ ﻣﺎ ﺑﻮﺩ؛ ﻣﺼﺪﻗﯽ ﻭ ﺗﻮﺩﻩﺍﯼ ﻭ ﭼﺮﯾﮏ ﻭ ﻣﺠﺎﻫﺪ ﻭ ﻓﺪﺍیی...

ﺩﺧﺘﺮﻫﺎﯼ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ﻣﺎ ﻋﺎﺷﻖ ﺧﺴﺮﻭ ﮔﻠﺴﺮﺧﯽ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ!! ﭘﺴﺮﻫﺎﯼ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ﻣﺎ ﻋﺎﺷﻖ ﺷﺮﯾﻌﺘﯽ!! ﺧﺮﺗﻮﺧﺮﯼ ﺑﻮﺩ ﺩﺭ ﻣﯿﺎﻥ ﻣﺎ ﺭﻭﺷﻨﻔﮑﺮﻫﺎ!

ﮐﺴﯽ ﮐﺘﺎﺏ ﺩﺭﺳﯽ نمی‌خوﺍﻧﺪ! ﯾﮑﯽ ﻣﺎﺭﮐﺲ می‌خوﺍﻧﺪ، ﯾﮑﯽ ﻋﻘﺎﯾﺪ ﺑﺮﺗﺮ ﺍﺳﺘﺎﻟﯿﻦ!! ﯾﮑﯽ ﮐﺘﺎﺏ‌هایﺟﻼﻝ آﻝ‌ﺍﺣﻤﺪ، ﭼﻨﺪ ﺗﺎ ﻫﻢ ﮐﺘﺎﺏ ﻣﺎﺋﻮ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﺑﻪ ﻗﺪﺭﺕ ﺭﺳﯿﺪ؟ ﻭ ﺧﯿﻠﯽ‌ﻫﺎ ﻫﻢ "اﺧﻼﻕ ﺩﺭ ﺍﺳﻼﻡ" ﻭ "ﭼﮕﻮﻧﻪ ﺩﯾﺪﮔﺎﻩ ﺷﻤﺎ ﺯﯾﻨﺐ‌وﺍﺭ ﺷﻮﺩ!"

ﺧﻮﺏ ﯾﺎﺩﻡ ﻫﺴﺖ ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﺩﮐﺘﺮ ﺍﺑﺮﺍﻫﯿﻢ ﺑﻨﯽ‌اﺣﻤﺪ، ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺟﺎﻣﻌﻪ‌ﺷﻨﺎﺳﯽ ﻣﺎ، ﺳﺮ ﮐﻼﺱ ﭘﺮﺳﯿﺪ: ﭼﻨﺪ ﻧﻔﺮ ﺍﺯ ﺷﻤﺎ ﺍﯾﺮﺍﻧﯽ ﻫﺴﺘﯿﺪ؟ ﻫﻤﻪ ﮔﻔﺘﯿﻢ: ﺁﻗﺎ ﻣﺎ! ﭘﺮﺳﯿﺪ: ﭼﻨﺪ ﻧﻔﺮ ﺍﺯ ﺷﻤﺎ ﺷـﺎﻫﻨﺎﻣﻪ می‌خوانید؟ هیچکس ﺩﺳﺘﺶ ﺭﺍ ﺑﻠﻨﺪ ﻧﮑﺮد! ﭘﺮﺳﯿﺪ: ﮔﻠﺴـﺘﺎﻥ ﺳﻌﺪﯼ ﭼﻨﺪ ﺻﻔﺤﻪ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺩﺭ ﭼﻪ ﺑﺎﺏ‌ﻫﺎﯾﯽ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺷﺪﻩ؟ ﮐﺴﯽ نمی‌دﺍﻧﺴﺖ!! ﭘﺮﺳﯿﺪ: ﻧﺎﻡ ﮐﻮﭼﮏ ﺟﺎﻣﯽ ﭼﯿﺴﺖ؟ ﮐﺴﯽ نمی‌دﺍﻧﺴﺖ!!

ﻫﺮ ﭼﻪ ﺍﺯ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﭘﺮﺳﯿﺪ، ﮐﺴﯽ نمی‌دﺍﻧﺴﺖ! ﭘﺮﺳﯿﺪ: رﺿﺎ ﺷﺎﻩ ﺩﺭ ﭼﻪ ﺳﺎﻟﯽ ﻭ ﺩﺭ ﮐﺠﺎ به دﻧﯿﺎ ﺁﻣﺪ؟ ﭘﺮﺳﯿﺪ: ﻧﺎﻡ ﺍﺻﻠﯽ ﺍﻣﯿرﮐﺒﯿﺮ ﭼﻪ ﺑﻮﺩ؟ ﺩﺭ ﺁﺧﺮ ﮔﻔﺖ: ﺧﺎﮎ ﺑﺮ ﺳﺮ ملتی ﮐﻪ ﺷﻤﺎ ﺭﻭﺷﻨﻔﮑﺮﺍﻧﺶ ﺑﺎﺷﯿﺪ!!!

---------------

پی‌نوشت: در همان صفحه‌ی پلاس که بحث پست قبلی در آن شکل گرفت، حرفی زده شد که من به غایت دوستش داشتم. و آن اینکه: «جناب آقای فعال سیاسی که به هر دلیلی از کشور گریخته و به لطف پناهندگی در یک کشور اروپایی، حالا گارسون یک رستوران فرانسوی شده‌ای و خیالت راحت است که جانت در امان است، آیا شأن تو این است؟! مگر روز اولی که فعال سیاسی شدی، نمی‌دانستی که فعالان این حوزه (در هر کشور و با هر اعتقادی که باشند) بر سر راه خود هزار و یک خطر خواهند دید؟! آیا شأن تو این است که در پاریس کافه‌چی باشی؟!» [این یک مثال است؛ شاید مصداقش در دنیای واقعی کمی تفاوت داشته باشد.]