در ســوگ یک رؤیا

هر که به من می‌رسد، بوی قفس می‌دهد/ جز تو که پر می‌دهی، تا بپرانی مرا
 
سفر آخرین بار...
ساعت ٧:٢٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٧ تیر ۱۳٩٤ : توسط : Princess

سکانس اول:
هوا عالی، اما آب افتضاح بود! پوست نازنینمان به قدر کافی نزده می‌رقصید، آب آنجا هم مزید بر علت شد و خلاصه پوستمان الان کلی خشک و قرمز شده و جریان هوای آزاد هم باعث سوزش بیشتر آن می‌گردد! لــحــــنتی!

سکانس دوم:
امروز که عزم بازگشت به منزل نمودیم و خوشحال از اینکه بعد از سحر راه میفتیم و ته تهش ساعت ۸ صبح به خانه می‌رسیدیم، خودروی ۲۰۶ اس‌دی صفر کیلومتر نازنینی که سوار بر آن بودیم، اندکی بعد از عبورمان از خروجی شهری دچار مشکل فنی صفحه دیسک گردید و به لحاظ دنده به باد فنا رفت. از زمانی که یک فرشته‌ی نجات ما را ببیند و برود و با وانت ایران‌کندرو جهت بوکسل خودروی ما (به این شکل) بازگردد و ما را تا تعمیرگاه ببرد و یک نفس روی آن کار کند تا زمان تحویل آن و سوار شدن مجدد ما و حرکت به سوی پایتخت، دقیقاً ۷ ساعت و نیم طول کشید. یعنی از ۵ و نیم تا ۱۱ و نیم صبح! دقیق! که البته ما از سر ناچاری این مدت را در پارک آن سوی خیابان و در خواب ناز روی چمن‌های نم‌دار سپری کردیم. و در نهایت بنده ساعت ۵ عصر پس از ۱۳ ساعت طی طریق در جاده‌های کشور به منزل رسیدم! و ولو شدم...

سکانس سوم:
می‌شود لطفاً در دعواهایمان و کینه‌هایمان از همدیگر، آنهایی را که هیچ جوره هیچ نقشی در آن سناریوها نداشته‌اند، وارد نکنیم؟ آن روز در باغ، سر چشمه‌ی جاری... آن همه حرف، عداوت، دشمنی، کینه،... برای من که نه در زمان وقوعشان بوده‌ام، نه چیزی دیده بودم، نه شنیده بودم، و نه هیچ چیز دیگر، حسی جز ناخن کشیدن بر روحم و زخم زهرآگین زدن بر قلبم ثمر دیگری نداشت. به راستی من کجای آن داستان بودم؟! هیچ کجا... تنها برای پنهان کردن زخم‌های دردناکی که با هر واژه و هر عبارت بر روحم وارد می‌شد، با آب چشمه صورتم را شستم و بعد بلند شدم تا اشکم را نبینند. شاید این آخرین تکرارم بود بر سفری که این بار برخلاف همیشه، ابتدای زودگذرش عسل بود و انتهای دیرپایش بادام تلخ... در راه بازگشت خیره نگاه کردم به خانه‌ها، به خیابان‌ها، به درخت‌ها، به همه چیز. شاید که به راستی این آخرین دیدارم بود با خاستگاه بسیاری از خاطرات ناب کودکی‌ام...