در ســوگ یک رؤیا

هر که به من می‌رسد، بوی قفس می‌دهد/ جز تو که پر می‌دهی، تا بپرانی مرا
 
منافع فردی فدای منافع ملی...
ساعت ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٤ تیر ۱۳٩٤ : توسط : Princess

سکانس اول:
چهار سال پیش در اقدامی کاملاً خودجوش با هدف ادامه تحصیل، تصمیم به مهاجرت موقت گرفتم. با چندین دانشگاه تراز اول مکاتبه کردم. با ترس و دلهره‌ی فراوان، آیلتس دادم و نمره‌ی مطلوبی کسب کردم. دپوزیت دانشگاه را با پوند ۲۷۰۰ تومانی واریز کردم. همه چیز آماده بود. شب خوابیدم. صبح که بیدار شدم، عرزشی‌های بی‌خرد بسان ورودشان به خانه‌ی پدری، از دیوار سفارت انگلستان بالا رفتند و بعد تحریم‌ها شدت گرفت و ارزش پوند ظرف کمتر از یک هفته از مرز ۶۰۰۰ تومان گذشت... در بهت و ناباوری، به دانشگاه نامه‌ی رسمی زدم و درخواست بازپرداخت وجه واریزی‌ام را نمودم که البته به حساب یکی از دوستان در انگلستان واریز شد و تا به من برسد، خودش هفت خوان رستم را رد کرد. آیلتسم را بایگانی کردم و از آن تنها نامی و عنوانی برای من باقی ماند و به همین سادگی، به خاطر حرفِ به دور از فکرِ یک احمق، رؤیای هزاران نفر همچون من به باد رفت و ما تنها توانستیم برایش دست تکان دهیم و خاکش کنیم.

سکانس دوم:
شرکت قصد داشت برای عبور از سد تحریم‌ها در دبی دفتر تأسیس کند تا کارها از طریق آن انجام شده و دیگر دغدغه‌ی ماهیت ایرانی داشتن و تحویل گرفته نشدن از جانب شرکای اروپایی را نداشته باشد. می‌شد فرصت خوبی باشد. در کنار کار کردن در خارج از کشور، امکان ادامه تحصیل در دانشگاه‌های آمریکایی هم وجود داشت و خوبی‌اش این بود که نیازی نبود کسی برایم پول بفرستد یا مجبور باشم ریال ببرم و دلار خرج کنم. می‌شد زندگی روال عادی به خودش بگیرد. بعد مذاکرات سر می‌گیرد و من که نصف تخم‌مرغ‌های زندگی‌ام در سبد این دفتر قرار گرفته است، با اعلام توافق هسته‌ای و لغو تحریم‌ها (صرف‌نظر از تمام امتیازاتی که داده‌ایم و کمتر کسی خبر دارد و بی‌خیال ۱۲ سال عمری که بیهوده و در اضطراب از دست رفته) خوشحال می‌شوم از پیروزی بر دلواپسان و اصول‌گرایان، و لبخند شوقی می‌زنم با امید به بهتر شدن اوضاع و بهتر شدن وضعیت سیاست خارجی، و لبخند تلخی نیز در سوگ این یکی رؤیای از دست رفته...