در ســوگ یک رؤیا

هر که به من می‌رسد، بوی قفس می‌دهد/ جز تو که پر می‌دهی، تا بپرانی مرا
 
از کرامات شیخ ما...
ساعت ۱۱:٤٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٧ امرداد ۱۳٩٤ : توسط : Princess

سکانس اول:
پس از سه روز تلاش بی‌وقفه، امروز عصر ترجمه‌ی فارسی به انگلیسی کتاب چاپ شده‌ی زندگی یکی از کنش‌گران موفق اقتصادی ایرانی‌تبار مقیم آمریکا توسط بنده به پایان رسید. نسخه‌ی انگلیسی این کتاب قرار است در ایالات متحده چاپ و منتشر گردد. برای امضا گرفتن لطفاً یک صف مرتب تشکیل دهید. اگر حس می‌کنید به قدر کافی پز نداده‌ام، بفرمایید تا اقدامات لازم اتخاذ گردد. با تچکر!
پی‌نوشت: نفس شما هم موقع خواندن جمله‌ی اول بند آمد؟ D:

سکانس دوم:
دم دوستان خارجی گرم که انصافاً هیچگاه تعارف و قصه‌بافی در کارشان نبوده است. (دست‌کم این دو سه نفری که در دایره‌ی رفاقت من قرار دارند، از این دست‌اند.) قبل از پذیرفتن کار ترجمه‌ی این کتاب از پاتریک (که پدربزرگ مجازی‌مان شده است) پرسیدم آیا برایش مقدور است پس از اتمام کار، یک دور آن را روخوانی و ایرادات احتمالی مربوط به حروف اضافه، یا افعال دوکلمه‌ای، یا اصطلاحات، و در کل مواردی از این قبیل  را در آن برطرف نماید، و او با اشتیاق پذیرفت. و چقدر برای من ارزشمند بود این پاسخ، زمانی که از جانب من نه منفعتی به او می‌رسد، نه درآمدی برای او دارد، و نه چیزی به دانش یا زبان او می‌افزاید و تازه کلی هم انرژی مثبت ضمیمه‌ی صحبت‌هایش می‌کند و لذت می‌بری از این که کسی هست که می‌توانی هر لحظه رویش حساب کنی و منتی بر تو ندارد و بدهکارش نخواهی شد... [یاد آن ایمیل «غرب‌زده باشیم، اما به طور کامل...» افتادم! و نیز به یاد دوست بامعرفتی که ۴ ماه پیش مبلغی به امانت گرفت تا از جیب بنده برای دوست‌پسرش کادوی تولد بخرد و فردای آن روز با من تسویه کند! امروز بعد از گذشت این همه مدت، حتی روی خودش را هم ندیده‌ام دیگر!]

سکانس سوم:
اختلاف ساعت ۱۱ ساعته‌ی ایران و ایالت فونیکس آمریکا حداقل در این مورد، خیلی ایده‌ی خوب و به‌دردبخوری بود. از صبح زود مشغول اتمام ترجمه بودم و پاتریک خان (رفیق آمریکایی‌مان) در خواب ناز بود، حالا بنده تشریف مبارک به رختخواب می‌برم و پاتریک به ویرایش نهایی فایل ترجمه شده خواهد پرداخت.

سکانس چهارم:
هیچ چیز به اندازه‌ی خوشنویسی، آن هم با خودکار، آن هم به صورت شکسته‌ی تحریری، روح مرا آرام نمی‌کند. به محض پایان یافتن برنامه‌ی کذایی رانندگی، به طور جدی آن را پیگیری خواهم کرد. نمی‌گذارم قلم جایش  را به کارد آشپزخانه بدهد... یادت هست؟!