در ســوگ یک رؤیا

هر که به من می‌رسد، بوی قفس می‌دهد/ جز تو که پر می‌دهی، تا بپرانی مرا
 
مرا عشق به شک می‌انداخت...
ساعت ۱٢:٥۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩٤ : توسط : Princess

نوشته بود که نوشتن این نامه برایش سخت بوده، اما گفتنی‌ها را باید گفت؛ که می‌شده جور مصلحت‌آمیزی حرف آخرش را بگوید، اما بهتر دیده که صریح و بی‌پرده بگوید؛ که آدمی نیست که بی‌جهت از کسی تمجید کند، اما من به نظرش شایسته‌ی تمجید آمدم، ولی... ولی... نمی‌تواند دوستم داشته باشد.

بعد؟ بعد آرزوی خوشبختی و موفقیت و از این قبیل.

من؟ نه دل‌بسته‌اش بودم و نه درست و حسابی می‌شناختمش حتی... اما زخم آن «نتوانستم دوستت داشته باشم» اش تا ابد به جانم ماند...

----------------

پی‌نوشت ۱: نمی‌دانم در یکی از کتاب‌های آنا گاوالدا خواندمش یا فریبا وفی. ولی خیلی خوب بود... خیلی...

پی‌نوشت ۲: چه کسی می‌تواند بگوید «تمام شد» و دروغ نگفته باشد؟!

پی‌نوشت ۳: چه چیزی بهتر از دوستی که کتاب امانت نمی‌دهد و تمام لحظاتی را که در خانه‌اش هستی، حتی ثانیه‌ای هم سرت را کتاب‌های نابش بلند نمی‌کنی تا مبادا خط بعدی از دستت برود.

پی‌نوشت ۴: چه سورپرایز خوبی از جانب همکاری که وقتی می‌شنود در نزدیکی‌اش هستی، مهربانانه شام می‌گیرد و جلوی در تحویل می‌دهد و می‌رود و می‌توانی زمان آشپزی و ظرف شستن را همچنان با کتاب‌خوانی پر کنی...