در ســوگ یک رؤیا

هر که به من می‌رسد، بوی قفس می‌دهد/ جز تو که پر می‌دهی، تا بپرانی مرا
 
چشم وا کردم از تو بنویسم...
ساعت ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٥ آذر ۱۳٩۳ : توسط : Princess

هزار بار دیگر هم منعم کند و دعوا کند یا خواهش کند که اینجا را ببندم، برای هزار و یکمین بار جایی برای نوشتنم پیدا خواهم کرد. نمی‌داند نفسم به نفس نوشته‌هایم بند است.

با هر نام مستعار دیگری هم که نوشته باشم، این بار فرق دارد. این بار خود خودم هستم. این بار نقش نیست، بازی نیست، نمایش نیست، تظاهر نیست! این بار این منم! خود خودم! و آنقدر شعر در آستین دارم که هر قدر هم اصرار به کم شدنش داشته باشد، باز هم همین قدر شاعرم! این بار تکلفی در کار نیست. دنبال قالب‌های گل و بلبل و زرد قناری نیستم. اینجا همین صفحه‌ی سفید است و این طرف منم که فارغ از همه چیز و همه کس، فقط می‌نویسم! همه چیز سفید است، سفید و ساده! سیاست هم نمی‌فهم... که اگر سیاست داشتم به اینجا نمی‌رسیدم!