در ســوگ یک رؤیا

هر که به من می‌رسد، بوی قفس می‌دهد/ جز تو که پر می‌دهی، تا بپرانی مرا
 
چو یار ناز نماید، شما نیاز کنید...
ساعت ٦:٤۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ اسفند ۱۳٩۳ : توسط : Princess

من اگر مرد بودم و دست زنی را می‌گرفتم، پا به پایش فصل‌ها را قدم می‌زدم و برایش از عشق و دلدادگی می‌گفتم؛ تا لااقل یک دختر در دنیا از هیچ چیز نترسد!... شما زن‌ها را نمی‌شناسید! زن‌ها ترسواند، زن‌ها از همه چیز می‌ترسند، از تنهایی، از دلتنگی، از دیروز، از فردا، از زشت شدن، از دیده نشدن، از جایگزین شدن، از تکراری شدن، از پیر شدن، از دوست داشته نشدن،... و شما برای رفع این ترس‌ها نه نیازی به پول دارید، نه موقعیت و نه قدرت، نه زیبایی و نه زبان‌بازی! کافی‌ست فقط حریم بازوانتان راست بگوید! کافیست دوست داشتن و ماندن را بلد باشید!

 تقصیر شما بود که زن‌ها آن قدر عوض شدند.
 وقتی شما مردها شروع کردید به گرفتن احساس امنیت، زن‌ها عوض شدند. آن قدر که امنیت را در پولِ شما دیدند، آن قدر که ترس از دوست داشته نشدن را با جراحی پلاستیک تاخت زدند، و ترس از تنها نشدن را با بچه‌دار شدن، و... و... و...

عشق ورزیدن و عاشق کردن هنر مردانه‌ای ست؛ وقتی زن‌ها شروع می‌کنند به ناز خریدن و ناز کشیدن، تعادل دنیا به هم می‌خورد!