در ســوگ یک رؤیا

هر که به من می‌رسد، بوی قفس می‌دهد/ جز تو که پر می‌دهی، تا بپرانی مرا
 
فیلم زندگی این روزها...
ساعت ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۱ فروردین ۱۳٩٤ : توسط : Princess

سکانس اول:
وسواس فکری گرفته‌ام. در سفر نوروزی‌ام دیوانه شدم بس که پلاک ماشین‌ها را خواندم و تقسیم‌بندی شهری‌شان کردم. رسماً خل شدم! بدتر اینکه یکی از دوستان عکسی از خودش فرستاد و به جای تماشای او، مدام به منظره و افرادی که در شیشه‌ی عینکش منعکس شده بودند، خیره مانده بودم. عایا کیست که به دادمان برسد و ما را از این وسواس فکری و درگیری با جزئیات برهاند؟!

سکانس دوم:
دیروز رفتیم به همان رستورانی که خیلی اتفاقی کشفش کرده بودم؛ محدوده‌ی ده‌ونک... کلی صحبت کردیم. تهش هم اینکه خانم ف هم با درجاتی کمتر از من درگیر حواشی بود، منتها تودار بود و مطرح نمی‌کرد. بعد هم رفتیم شرکت برای تسویه حساب سال گذشته و این حرف‌ها... خواست که چک را به نامی غیر از خودم صادر کند. گفت: از اداره مالیات آمده‌اند و سؤال کرده‌اند این خانم کیست که بیش از 20 تا چک از شرکت دارد و اینها. واکنشی نشان ندادم.

سکانس سوم:
من در این سن هنوز برای ثبت نام در کلاس رانندگی با خودم درگیرم! از رانندگی نمی‌ترسم؛ حس می‌کنم اگر بروم امتحان بدهم و رد شوم، چه؟! بعد یکی نیست بگوید: خب رد شوی! نهایتاً دوباره امتحان می‌دهی. خلاصه درگیری‌ام شدید است. از اکتساب نمره‌ی 7.5 آیلتس که سخت‌تر نیست... والا!

سکانس چهارم:
جناب «صداقت در زندگی» مدیر بازرگانی خارجی استخدام کرده تا سرش خلوت شود و فرصت بیشتری برای چت کردن و دنبال دخترهای جورواجور گشتن داشته باشد! به قول دنیل 3 ساله‌مان: احــ ــمــق! (همینجوری که نوشتم، خوانده شود.)

سکانس پنجم:
می‌گوید: حالا که کاری نداری، ادامه تحصیل بده و برای مقطع بعد از ایران برو. گفتم: رفتن از ایران دیگر برایم جذابیت و اهمیت ندارد. کلاً ایران مثل فرزندم شده، نمی‌توانم رهایش کنم و بروم. و کلا برای اینکه بعداً دلم نسوزد، می‌دانم که مهاجرت هیچ سرزمینی را اصلاح نکرده است. سال‌ها پیش اگر خیلی‌ها خانه‌هایشان را ول نکرده بودند و نرفته بودند، شاید امروز اوضاع خیلی بهتر بود. می‌گوید: از تو بعید است عاقل باشی. گفتم: ببند!

سکانس ششم:
به MP3 Player ام کارت حافظه متصل کرده‌ام. اما بلط نیستم از روی دستگاه پیدایش کنم. یعنی پیدا نمی‌شود اصولاً! آیا یاری کننده‌ای هست؟!