هم تو را، هم مرا نبخشیدم...

دوباره خل شده‌ام. خودم را سین جیم می‌کنم. Brainstorm می‌کنم. تفسیر می‌کنم؛ خودم را، روحم را، احساسم را، قلبم را، عقلم را، کتابم را، نوشته‌هایم را، اتاقم را، علیرضا آذر را، «اتاق»اش را، «نازنین پیچ قصه را برگرد»اش را، زمین را، هوا را، دنیا را، همه چیز را... همه چیز را...

آرش که کوچکتر بود، «چرا» را «بارا چرا» بیان می‌کرد. کودکانگی این واژه‌اش را دوست داشتم. چرا بعد از این همه مدت، آن همه درد، آن هم اشک، باز هم باید نگرانش شوم؟ چرا؟ به قول آرش: بارا چرا؟ اصلاً کلی هم خوشحال می‌شوم که هواپیمایش را ناو آمریکایی زده باشد و جنازه‌اش هم برنگردد! به دَرَک که دو روز است ایمیل‌های مهم‌اش را چک نکرده است! به درک که کلی از برنامه‌های من هم به او بستگی دارد! به درک! شماره‌ی برادرش را داده که اگر خدا خواست و مُرد، بتوانم تسویه‌حساب کنم! چه اهمیتی دارد؟! چه اهمیتی باید داشته باشد؟!

چرا من هنوز مریضم؟ چرا مرض دارم؟ چرا چیزی در من می‌لولد؟ چرا حسی بسیار قوی در من هست؟! حسی که مؤدبانه‌اش می‌شود «کنجکاوی» و پسرخاله‌وارترش می‌شود «فضولی» و من به آن نام «مازوخیسم» می‌‌دهم! من مریضم که هنوز خاطرات گذشته را مرور می‌کنم. من مریضم که هنوز در کوچه پس‌کوچه‌های ذهنم دنبال ردّ آنها می‌گردم. من مریضم که سر و تهش را می‌دانم و هنوز بند دلم را به آن دوخته‌ام. من مریضم... من...

کاش می‌شد چند وقتی مرا جایی دور بستری می‌کردند و به فکر و خیالم هم زنجیر می‌زدند تا جایی نرود! حتی یک قدم هم از من دور نشود! یا اصلاً قرنطینه‌اش می‌کردند تا کلاً نداشته باشمش که بدانم جایی می‌رود یا نه! لعنت به من! لعنت به تو! لعنت به تمام چیزهایی که به تو وصل می‌شوند!

/ 4 نظر / 33 بازدید
الی

بانو چند بار اومدم تشریف نداشتید، الان دیدم چقدر گذشته و من نبودم. اگه جایی پیدا کردی فکر و خاطره هاتو زنجیر کنی به منم بگو! دلم برای یک ثانیه بی فکری لک زده! راستی این گروه که تو پست قبل اشاره کردی ، میشه بیشتر توضیح بدی. ممنون میشم، چون خیلی سال هست که دیگه همچین گروهایی ندیدم.:-(

لبخندپلاستیکی

سلام خوبید؟ اینجا همه چیزعوض(اسباب کشی) شده! بنظرم میشه که از اسباب ها(خاطرات) خونه قبلی چیزی رو توی خونه جدید نیاورد و درست مثل یک پادشاه، کاخ رو رها کرد و رفت! شاید «کنجکاوی» و یا «فضولی» خیلی مرتبط با موضوع نباشه و شاید «مازوخیسم» کمی زیاده روی باشه اعتیاد به مرور خاطرات و احساسات(مخصوصا اونهایی که در اوج جوانی و شادابی و امید به آینده اتفاق افتاده)، میتونه از لبخند زدن/ نفرین کردن هنگام مرور در ذهن(در تنهایی یا درمیان جمع) ویا گوش دادن به یک آهنگ ساده شروع بشه وتا استقاده ازترکیبات شیمیایی پیچیده پیش بره و حتی از جنون هم بگذره! والبته قویا تاکید میکنم که به هیچ کسی هیچ ربطی نداره که آدم بخواد با بقیه ی عمرش چی کار کنه، حتی اگه بخواد تمومش کنه! بعدازاین همه صغری و کبری بافتن و کلی نگفتن و اشاره قریب و بعید، فقط می خوام بگم: اگه یک کاری رو به اجبار فیزیکی کسی انجام نمی دیم، هیچ شخص دوم/سومی مقصر نیست، و ربط دادن به اونها درست مثله "پیدا کردن سن پرتقال فروشه" بشر زمانی به فکر ساختن دارو افتاد که فهمید عامل بیماری میکروبه نه شیطان! بیشتر گفتن فقط بیشتر سخت ش میکن

شمیم

خیلیا این مریضی رو دارن از جمله من، من پیش روانشناس زیاد رفتم واسه این موضوع و تنها چیزی که کمک کرده سیستم روانکاوی بوده که همه احساسات و خاطراتت رو میریزی بیرون. به هرحال نگران نباش خیلیا مرض تورو دارن موفق باشی عزیزم