احساس این روزها...

سکانس اول:
لعنت به سرطان...

سکانس دوم:
از مهربانی‌های بی‌دلیل و غیرمنتظره می‌ترسم...

سکانس سوم:
مهم نیست باورتان در مورد تحصیلکرده بودن، بااستعداد بودن، ثروتمند بودن، یا باحال بودن خودتان تا چه اندازه است. شیوه‌ی رفتار شما با دیگران، در نهایت، گویای تمام اینها خواهد بود.

سکانس چهارم:
اگر به نظر خودتان، دین شما ارزش کشتن یک انسان یا موجود زنده را دارد، لطفاً از خودتان شروع کنید!

سکانس پنجم:
من آدم‌ها را بر اساس رنگ پوست، نژاد، مذهب، جنسیت، توانمندی، یا ظاهرشان طبقه‌بندی نمی‌کنم. آدم‌ها از نظر من دو دسته‌اند: باشعور، و بی‌شعور!

/ 4 نظر / 21 بازدید
خاله اکرم

مرگ تنها واقعیت جهان است. تنها قطعیتی که هیچ شکاکیتی نمی‌پذیرد. مرگ مایه هراس و رنج ماست. مرگ شادی بزرگ ماست. مرگ موهبتی است که فقط اگر نباشد، زیبایی و عادلانه بودنش را درک خواهیم کرد. سه سال پیش که دخترعمه جوانم براثر سرطان مرد، دوره‌ای مطالعاتی درباره مرگ شروع کردم (در سکوت و تنهایی مطلق) و با اتمام آن مطالعات، خشم و اعتراضم به مرگ پایان یافت. نمی‌گویم ترسم تمام شد اما بسیار بسیار کمتر شد. با مرگ خو گرفتم. با آن دوست شدم و به سبب آن تغییر کردم. مرگ انبوه لباس‌های بیهوده مرا بخشید. مرگ کتاب‌های انبارشده مرا به کتابخانه‌ای خوب فرستاد. مرگ حسرت‌های مرا تمام کرد و خواسته‌های مرا تغییر داد. مرگ ترسم را از مبارزه برای آزادی و عدالت شست و برد. مرگ مرا انسان کرد. مرگ باعث شد که از خودم شرمنده نباشم و خودم را تحقیر نکنم. این روزها مرگ کنار گوش من نفس می‌کشد و من لبخند می‌زنم... انسان‌تر شده‌ام!

رهگذر دیوانه

سکانس اول: لعنت به تمام مریضی هایی که ذره ذره آبت میکنند سکانس دوم: شبیه سلام گرگند این دسته از مهربانی ها سکانس سوم: و بعضا مدعیان به چیزهایی مینازند که کمترین نقش را در تحصیلش نداشتند سکانس چهارم: :))) سکانس پنجم: فکر کنم قبلنم گفتم، شعور از نون شبم واجب تر برای آدمیزاد. [نیشخند]

دریا

سکانس چهارم و سکانس پنجم اصلا همه سکانسا هزار تا لایک[لبخند]

nila69

چقدر این پست و سکانس آخرش خوب بود: )