خودباوری...

هزار بار هم با خودت تکرار کنی که ۳۰ سالگی سن رشد است و ۴۰ سالگی سن کمال است و ۵۰ سالگی سن فلان و ۶۰ سالگی سن بهمان، تا درس‌‎هایت را از زندگی فرا نگرفته باشی و آزمون‌ها را به خوبی پشت سر نگذاشته باشی، بی تعارف یعنی هیچ!

روزی می‌رسد که یاد می‌گیری باید فاصله‌ات از آدم‌ها به قول جبران خلیل جبران به اندازه ستون‌های معبد باشد. ستون‌های خیلی دور یا خیلی نزدیک باعث ریزش بنا می‌شوند. یاد می‌گیری حتی اگر به تصورت نفست به نفس بعضی‌ها وصل است، باز هم فاصله امن را حفظ کنی؛ که صمیمیت بیش‌ازحد، همیشه هزار و یک داستان با خودش می‌آورد که شاید خوشایند نباشد. می‌آموزی که از تنهایی‌ات به تنهایی لذت ببری؛ که البته این به معنای تلاش برای تنها زندگی کردن نیست. یاد می‌گیری به آدم‌ها به اندازه کافی بها بدهی، نه کمتر و نه بیشتر. یاد می‌گیری خودت را همان‌گونه که هست، با نقص‌ها و نکویی‌هایش، ابراز کنی و نترسی از مخالفت کردن یا نشان دادن خود واقعی‌ات، حتی اگر مطلوب آدم‌های پیرامونت نباشد، و راه خودت را بروی هر قدر هم که سخت و دردناک جلوه کند. هر کسی معیار و محک خودش را دارد و با متر خودش آدم‌ها را اندازه می‌گیرد؛ اگر کسی یا چیزی اندازه‌ات نیست، لزومی ندارد تو دست به اندازهٔ خودت بزنی. البته که همیشه باید برای انسانِ بهتری شدن تلاش کنی، اما این تغییر باید با میل و اراده و تصمیم خودت رخ دهد، نه بنا به خوش‌آیند یا بدآیند دیگران. دست خودت را بگیر و یک فنجان قهوه دعوتش کن. برای خودت گل بخر، هدیه بخر. با هر بهانه‌ای به رقص آ. برای خودت شعر بخوان. خودت را زندگی کن. اتفاق بدی نمی‌افتد اگر در عزت‌نفس بخشیدن به خودت افراط کنی. با خودت مهربان باش. از شور زندگی به «دشتی» نامت قناعت نکن... تا نتوانی خودت را پیش از هر چیز و هر کس دوست بداری، ادعایت برای دوست داشتن و دل سوزاندن برای دنیا و متعلقاتش دروغی است بس بزرگ!

حالم این روزها خوب است؛ این حجم خوب بودن حالم کمی نگرانم می‌کند؛ می‌ترسم زندگی غافلگیرم کند، اما نمی‌خواهم به هیچ چیز دلهره‌آوری فکر کنم. شاد و پرامیدم و چیزی در دنیا نیست که بتواند شادی قلبم را برباید. آری! هیچ خوشبختی و هیچ آرامشی نیست که دروغ باشد... 

/ 2 نظر / 41 بازدید