چهار تا علاف!!!

زنگ زد. با عصبانیت گفت: این داریوش احمق بعد از ساعت کاری نمی‌ره خونه که من مثل آدم به تو زنگ بزنم و کارها رو توضیح بدم!
+ خب بهش بگو بعد از پایان وقت اداری بره!
- من که نمی‌تونم به مرد ۵۳ ساله بگم پاشو برو خونه‌تون که!! خودش باید شعورش برسه. اگه من تا ۱۰ شب بمونم شرکت، اون هم با من می‌مونه!
+ دیگه من مسئول این موارد نیستم!
- حالا کاری هم نداره‌ها!! علافه!
+ آره خب؛ چهار تا علاف دور خودت جمع کردی، بعد چون حریفشون نمی‌شی، غرغرات رو سر من خالی می‌کنی!!

فکر کنم لال شد...

/ 4 نظر / 33 بازدید
تک ماه

سلام دوست عزيز وب لاگ جالبي دارين اگه تمايل به تبادل لينک داشتين به ادرس زير مراجعه کنيد http://star-links.ir با تشکر

سمیه

سلام صبا جان خیلی جالبه این مردایی که متاهلند و اما به یکی دیگه مثلا عشق میورزند بد جور گرفتار میشن که هیچ جوری نمیتونن از طرف دل بکنند با اینکه مصظفی فهمیده که من با یکی از افراد دانشگاه یه رابطه کاری شروع کردم که این اقا تو یکی از وزارتخونه ها پست مهمی داره اولش یکم هارت و پورت کرد اما الان داره سعی میکنه که از طریق من مشکلات خودشم حل کنه حالا بگذریم که این اقا خودش چقد وابسته شده و حتی غیر کاری هم کار داشته باشه زنگ میزنه

ارشیا

سلام خیلی مطالبتون خوبه خوشحال میشم به صفحه منم سر بزنینن نظر بدین