مرا عشق به شک می‌انداخت...

نوشته بود که نوشتن این نامه برایش سخت بوده، اما گفتنی‌ها را باید گفت؛ که می‌شده جور مصلحت‌آمیزی حرف آخرش را بگوید، اما بهتر دیده که صریح و بی‌پرده بگوید؛ که آدمی نیست که بی‌جهت از کسی تمجید کند، اما من به نظرش شایسته‌ی تمجید آمدم، ولی... ولی... نمی‌تواند دوستم داشته باشد.

بعد؟ بعد آرزوی خوشبختی و موفقیت و از این قبیل.

من؟ نه دل‌بسته‌اش بودم و نه درست و حسابی می‌شناختمش حتی... اما زخم آن «نتوانستم دوستت داشته باشم» اش تا ابد به جانم ماند...

----------------

پی‌نوشت ۱: نمی‌دانم در یکی از کتاب‌های آنا گاوالدا خواندمش یا فریبا وفی. ولی خیلی خوب بود... خیلی...

پی‌نوشت ۲: چه کسی می‌تواند بگوید «تمام شد» و دروغ نگفته باشد؟!

پی‌نوشت ۳: چه چیزی بهتر از دوستی که کتاب امانت نمی‌دهد و تمام لحظاتی را که در خانه‌اش هستی، حتی ثانیه‌ای هم سرت را کتاب‌های نابش بلند نمی‌کنی تا مبادا خط بعدی از دستت برود.

پی‌نوشت ۴: چه سورپرایز خوبی از جانب همکاری که وقتی می‌شنود در نزدیکی‌اش هستی، مهربانانه شام می‌گیرد و جلوی در تحویل می‌دهد و می‌رود و می‌توانی زمان آشپزی و ظرف شستن را همچنان با کتاب‌خوانی پر کنی...

/ 5 نظر / 36 بازدید
غریبه

سلام وبلاگ رو خوندم واقعیتش از ی طرف خوشحال شدم و ازی طرف دیگه ناراحت...خوشحالی بخاطر نکات انسانی بود که بهم یاداوری شد وناراحتی بخاطر حساسیت بیش از اندازه و غمگین بودن صاحب وبلاگ ارزو می کنم زندگی خوب و شادی داشته باشین ..[گل]

غریبه

اگر امکانش هست بیشتر پست بزارین محض کنجکاوی [نیشخند][گل]

مریم

چه کسی میتواند بگوید تمام شد و دروغ نگفته باشد؟ هی تنها خور...